یک روز برفی
هوای قرمز رو به تاریکی
شهر چرک و سفید،
مردم، فرورفته در یقه ی پالتو های بلندشان بی توجه به همه چیز در حال ترددند.
و فضا ی سرد و شلوغ، غم دل شکسته ای برایم دارد.
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « آبان | ||||||
| ۱ | ||||||
| ۲ | ۳ | ۴ | ۵ | ۶ | ۷ | ۸ |
| ۹ | ۱۰ | ۱۱ | ۱۲ | ۱۳ | ۱۴ | ۱۵ |
| ۱۶ | ۱۷ | ۱۸ | ۱۹ | ۲۰ | ۲۱ | ۲۲ |
| ۲۳ | ۲۴ | ۲۵ | ۲۶ | ۲۷ | ۲۸ | ۲۹ |
| ۳۰ | ||||||
یک روز برفی
هوای قرمز رو به تاریکی
شهر چرک و سفید،
مردم، فرورفته در یقه ی پالتو های بلندشان بی توجه به همه چیز در حال ترددند.
و فضا ی سرد و شلوغ، غم دل شکسته ای برایم دارد.
توی این عکسا خیلی چیزای جالبی هست مثل جواب سؤالات در مورد خودت و آدما، خاطره ی نگاهها و حسهای قبلی به همون عکس و فضاش، اونگار بیشتر از هرچیز دیگه ای میتونه آدمو به درون خودش بکشونه و از الان دورت کنه.ِ میبینی که چقدر زود همه چیزایی که باید، محکمتر میشن و چقدر راحت، بقیه چیزا کمرنگ و کمرنگ تر میشن و بوی ملایم واقعیت رو به خوشون میگرن،ِ اونگاری روح آدما تو عکسا جا میمونه که هر سری که نگاشون میکنی تموم نمیشن.
…
این عکسا اونگار هر سری جوون تر می شن
بعضی خنده ها توی عکسا، چشمامو نمناک میکنن…