پایان

۲۶ دی ۱۳۸۶

مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این،   زندگی انتخابی من است.
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.

من از طعم مرغ خوشم نمیاد، مزه بی مزگی حقیقت رو می ده که باید با دروغهای لیموترش و بزک دزک سس قورتش داد بره پایین.
نه که فکر کنی من از حقیقت فراری ام. نه،  ازش می ترسم. مثل بچه ک..ده  پرروهای  مدرسه هم وایسادم جلوش میگم اگه مردی بیا جلو، تا دستشو بلند می کنه، خودمو می زنم به متحول شدن و روشن فکری که بیا یه جور دیگه مشکل رو حل کنیم.
حقیقت بی مزه ی اینکه هیچی اونجور که میخوام نیست، اونجور که نمی خوامم نیست، چه جوری بگم، یه چی تو مایه های مزه ی مرغ آبپز شده.

استادمون تو کلاس داشت از آدما می پرسید انگیزه اصلیشون تو زندگی چیه و هر کسی سعی می کرد صادقادنه ترین پاسخ رو بده یکی میگفت روشن شدگی، یکی میگفت کمک به آدما، یکی می گفت شناخت خودم و پولدار شدن، منم در این حین داشتم به انگیزه هام فکر می کردم و چیزایی مشابه بقیه پیدا میکردم که یهو این فکر اومد که همیشه به همون اندازه که مورد تایید قرار گرفتم از کارام انتقادای شدید شده. خلاصه نوبتم که شد گفتم : اینکه بقیه آدما از کارای اشتباهم درس عبرت بگیرن. همه خندیدن، فکر کردن شوخی میکنم ولی یه کم که بیشتر فکر کردم دیدم خیلی انگیزه خوبیه مخصوصا اینکه توش خدمت به بشریت هم هست.

حالا هر غلطی دلم خواست میتونم بکنم.

 

 

زمین عزیز

۱۰ آبان ۱۳۸۶

نمی دونم تا حالا چند نفر اینو امتحان کردن، که می شه هرجوری بود. واقعا هر جوری، اصلا به اینش کاری ندارم که این امتحان هر جوری بودن یه قابلیت یا نه، خوبه یا بده، فقط این که  این پیام رو داره که چقدر همه چی تو خالی و پوچه. هر حالتی، هر وضعیتی و هر موقعیتی چه مادی چه غیر مادی. سعی داریم به هوا چنگ بندازیم، به هوای اینکه یه چیز سفت پیدا کنیم بی خبر ازینکه فقط این زمین زیر پامونه که سفته و الان روش وایسادیم.
زمین عزیز.

جریان

۲۸ مهر ۱۳۸۶

کم کم همه چیز شکلش عوض میشه. حتی ابروهای کلفتم. نه که چیزه تازه ای باشه، همیشه همینطوریه، در حال تغییر. گاهی حواسم بهش هست. گاهی نیست.

ignore.jpg

اینجا نوشتن تبدیل به چالشی شده برام. البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود اما این بار کمی فرق میکنه. راستش نمی تونم دلیل خوب و قانع کننده ای برای نوشتن پیدا کنم. نمی دونم این کار رو برای خود نمایی انجام میدم یا نه. وقتی هم دلایل دیگه ای مثل “یاد دادن اونچه یاد گرفتم به دیگران میکنم” این جواب برام هست که خوب مگه خودم چقدر بلدم.

اما همه این حرفا باز هم بهونس برای نوشتن. دیدی یه وقتایی آدم از یه دوست قدیمی سراغی نمی گیره و اصلا بهش فکر نمی کنه ولی وقتی بالاخره فرصتش پیش میاد تازه می فهمه که برگشتن چه کار آسونی بوده و اصلا چقدر دلش برای این آدم تنگ شده بوده و خودش خبر نداشته؟ اینم شده داستان من با “وبلاگ رسمی من” که جدیدا با اسم مغرورانه اش هم مشکل پیدا کردم.

“چند وقت است که به فکر نوشتن یک کتاب کوچک از ماجرایی در زندگی ام افتاده ام، اما داستانی برای گفتن ندارم. باید داستان را ایجاد کنم. شاید به این ترتیب زندگی ام وارد بازی جدیدی شود و آن را از این یکنواختی خارج کند. چطور است به یک سفر چند روزه بروم؟ چطور است با آدم های جدیدی آشنا شوم؟ چطور است چند روزی گم و گور شوم تا همه نگرانم شوند؟ یا اینکه تظاهر کنم فراموشی پیدا کرده ام تا عکس العمل دیگران را ببینم؟ می توانم در مورد زندگی یکی از بزرگان معاصر تحقیقات گسترده ای را انجام دهم، مثلا یک نویسنده که دوست داشت از خودش بنویسد اما زندگی اش چند وقتی بود کسل کننده شده بود و می خواست یک ماجرا برای خودش بیافریند؟ شاید هم بهتر است آنقدر منتظر بمانم تا ماجرایی پیش بیاید و از روز های انتظارم بنویسم.

می دانم، می دانم هیچ کدام از اینها داستان جالبی از آب در نمی آید. در تمام اینها، زندگی به همین رنگ فعلی جریان خواهد داشت. رنگی که با قلم موی بی جادوی خودم به آن زدم. فکر میکردم رنگ ها رنگی تر میشوند. اما آنها فقط رنگ معمولی هستند، همان رنگ هایی که در زندگی دیگران همیشه می دیدم و فکر میکردم، آه، چه موجودات بی تدبیر و بی سلیقه ای، باید صبر کنند تا رنگ های من را ببینند.”

سؤال: قلم موی جادویی شما چه کرد؟

۲. اینجا چیه؟

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

اینجا خالیه.
پره.
ناخالیه ناپره.

اینجا هرچی تو دوست داری هس.