“… کاش مانند تحقق یک آرزو،
زمان های با تو بودن بگذرند…”
علیرضا - آذر ۷۷
پ.ن. می دونستم باید هیجده ماه صبر کنم
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « شهريور | ||||||
| ۱ | ۲ | ۳ | ۴ | ۵ | ||
| ۶ | ۷ | ۸ | ۹ | ۱۰ | ۱۱ | ۱۲ |
| ۱۳ | ۱۴ | ۱۵ | ۱۶ | ۱۷ | ۱۸ | ۱۹ |
| ۲۰ | ۲۱ | ۲۲ | ۲۳ | ۲۴ | ۲۵ | ۲۶ |
| ۲۷ | ۲۸ | ۲۹ | ۳۰ | |||
“… کاش مانند تحقق یک آرزو،
زمان های با تو بودن بگذرند…”
علیرضا - آذر ۷۷
پ.ن. می دونستم باید هیجده ماه صبر کنم
توی این عکسا خیلی چیزای جالبی هست مثل جواب سؤالات در مورد خودت و آدما، خاطره ی نگاهها و حسهای قبلی به همون عکس و فضاش، اونگار بیشتر از هرچیز دیگه ای میتونه آدمو به درون خودش بکشونه و از الان دورت کنه.ِ میبینی که چقدر زود همه چیزایی که باید، محکمتر میشن و چقدر راحت، بقیه چیزا کمرنگ و کمرنگ تر میشن و بوی ملایم واقعیت رو به خوشون میگرن،ِ اونگاری روح آدما تو عکسا جا میمونه که هر سری که نگاشون میکنی تموم نمیشن.
…
این عکسا اونگار هر سری جوون تر می شن
بعضی خنده ها توی عکسا، چشمامو نمناک میکنن…