من از طعم مرغ خوشم نمیاد، مزه بی مزگی حقیقت رو می ده که باید با دروغهای لیموترش و بزک دزک سس قورتش داد بره پایین.
نه که فکر کنی من از حقیقت فراری ام. نه،  ازش می ترسم. مثل بچه ک..ده  پرروهای  مدرسه هم وایسادم جلوش میگم اگه مردی بیا جلو، تا دستشو بلند می کنه، خودمو می زنم به متحول شدن و روشن فکری که بیا یه جور دیگه مشکل رو حل کنیم.
حقیقت بی مزه ی اینکه هیچی اونجور که میخوام نیست، اونجور که نمی خوامم نیست، چه جوری بگم، یه چی تو مایه های مزه ی مرغ آبپز شده.

امروز یاد گرفتم گشادگی مردمک با دوست داشتن ارتباط دارد.
امروز فهمیدم که هستند مسافربر هایی که تک مسافر 500 تومانی اشان را به دربست چند هزارتومانی نمی فروشند.
امروز فهمیدم که اصلا عوض نشده ام و همچنان همانم که بودم.
و باز هم امروز ساعت 11 صبح،  آفتاب از لابلای لوردراپه برروی مانیتورم بی نظیر بود.
خیلی وقت است که دل تنگه پناه بردن به بخاری ام.

من یک خلبان نبودم …

۷ مرداد ۱۳۸۶
  • پیشه ی من مهتری اسب هاست. به آن ها آب و غذا میدهم و آن ها را تمیز میکنم. من اسب های وحشی را نمی توانم رام نمیکنم، هرچند که اسب های رام را می توانم کاملاً وحشی کنم.
  • من یک نقاش هستم وقتی اثری را خلق میکنم، احساس خداگونه ای وجودم را اغنا می بخشد. من معتاد به این حس شده ام.
  • من یک مشاوره خانواده هستم. وظیفه ام بهبود بخشیدن به روابط زوج هاست. من میتوانم هر زنی را دیوانه ی خودم کنم و زندگی اش را از هم بپاشانم.
  • من یک مانکن معروف شو های لباس هستم. من از همه ی عروسک ها متنفرم. همینطور از تو.
  • دروغ گفتم، من فقط یک برنامه نویسم؛ با حقوق ثابت و یک رایانه نفتی.

من ۳ دفتر شعر از خودم دارم، ۲۴ کتاب شعر از بزرگان ادب دارم ، و تا جایی که توانسته ام در محافل شب شعر حضور پیدا کرده ام.


اما میدانم که شاعر نیستم. خوب شعر نمی خوانم و درک خوبی از اشعار دیگران ندارم.
اکثر اطرافیانم هم فهمیده اند که من نه شاعرم، نه خوب شعر میخوانم و نه درک درستی از اشعار دیگران دارم.
,واقعیت این است که من به شعر علاقه چندانی هم ندارم و باید اعتراف کنم که شعر به نظرم احمقانه ترین راه بیان احساسات است و شاعران بدبخت ترین انسان هایی اند که قدرت بیان عقاید خویش را به صورت صریح ندارند.


من ۳ دفتر شعر از خودم دارم ( که معنای گفته هایم را نمیدانم) ، ۲۴ کتاب شعر از بزرگان ادب دارم (که غیر از چند صفحه از همه آنها بقیه اشان را نخوانده ام) ، و تا جایی که توانسته ام در محافل شب شعر حضور پیدا کرده ام (و برای بقیه حضار تاسف خورده ام).