پایان

۲۶ دی ۱۳۸۶

مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این،   زندگی انتخابی من است.
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.

اردیبشت

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

- این ماه یکی ازون ماههایی بود که با تموم شدندش می تونم یک نفس راحت بکشم، حجم کاریم دو برابر ماههای گذشته بود. نمایشگاههای کتاب و چند رسانه ای علاوه بر اینکه فرصت خوبی برای شناخت بود، ولی فوق العاده خستم کردنند به خصوص اینکه فرصت استراحتم فقط شبهایی بود که وقتی می رسیدم خونه مثل جنازه میفتادم و میخوابیدم.

- دیدن بازی عصر پهلوانان که شرکت رسانا افزار شریف (اولین شرکتی که کارمندش بودم) تو نمایشگاه چند رسانه ای ارایه کرده بود حس ٬ همزادی با موفقیت٬ رو برام داشت.

- یکی از قشنگییای اردیبهشت دیدن نتیجه ی کارهای چندین ماهه ام روی پروژه کتاب اول بود که وقتی فروشنده ها از استقبال مردم تعریف میکردند به تلاشم امیدوار میشدم.

- ماه اردیبهشت تولد چندتا از دوستای خوب دوران زندگیم هم بود، کسانی که خاطراتشون هیچ وقت برام تموم شدنی نیستند و خیلی از اوقات به یادشون میفتم ولی تردید ها مانع تماس میشن، تردید هایی که فقط زمان میتونه حلالشون باشه و به قول معروف جزء دسته ی ٬این نیز بگذرند…٬ هستند.

- …

- همین.