<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.2" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ رسمی من</title>
	<link>http://cubny.com</link>
	<description>cubny's official website</description>
	<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 08:05:54 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.2</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>سبک شناسی موسیقی - downtempo</title>
		<link>http://cubny.com/archives/258</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/258#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 May 2008 19:52:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>
<category>chillout</category><category>downtempo</category><category>indie</category><category>morcheeba</category><category>trip-hop</category><category>موسیقی</category><category>سبک</category>
		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/258</guid>
		<description><![CDATA[یکی از سبک های موسیقی که مدتیه ازش لذت میبرم، trip-hop و downtempo است که هر چند تعریف های خاص خودشون رو دارن ولی بیشتر مواقع با هم استفاده میشن، اینجور که من فهمیدم trip-hop نوعی downtempo است که خواننده اش آواز نمیخواند و خود شعره که قافیه داره، تقریبا مثل Rap اما با محتوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از سبک های موسیقی که مدتیه ازش لذت میبرم، trip-hop و downtempo است که هر چند تعریف های خاص خودشون رو دارن ولی بیشتر مواقع با هم استفاده میشن، اینجور که من فهمیدم trip-hop نوعی downtempo است که خواننده اش آواز نمیخواند و خود شعره که قافیه داره، تقریبا مثل Rap اما با محتوی و اجرای کاملا متفاوت، ویژگی خاصی که گروههای این سبکی دارن تنوع کاریشون هست و یه جورایی میشه به سبکشون indie هم گفت، در ضمن همونطور که از اسم سبک معلومه با ریتم های آروم اجرا میشه و برای همینم هست که در نام گذاری سبک بهشون Chillout هم گفته میشه؛ بهترین کارهایی که من ازین سبک شنیدم از این چه تا گروه اند، که هر کدومشون جای بسی لذت بردن دارند:</p>
<ol>
<li><a href="http://www.last.fm/music/Morcheeba"><span><span>Morcheeba</span></span></a></li>
<li><span class="text"></span><a href="http://www.last.fm/music/Zero+7">                 Zero 7</a></li>
<li><a href="http://www.last.fm/music/Massive+Attack"><span><span>Massive Attack</span></span></a></li>
<li><a href="http://www.last.fm/music/Portishead" target="_blank"><span><span>Portishead</span></span></a></li>
</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/258/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خشک  خشک</title>
		<link>http://cubny.com/archives/257</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/257#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 May 2008 09:41:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[زندگی من]]></category>

		<category><![CDATA[مازاده گویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/257</guid>
		<description><![CDATA[جلوی پنجره اتاقت می ایستی تا بوی سیگار وارد اتاق نشود، و در حالی که چانه ات از عصبانیت بی حس شده و انتهای شکمت از ترس، خالی شده با خود بلند بلند میگویی آخرش که چی، گور بابایش، آخرش که چی، گور بابایش، همینه که هست، مگه چی کار میشه کرد دیگه، اشکت هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">جلوی پنجره اتاقت می ایستی تا بوی سیگار وارد اتاق نشود، و در حالی که چانه ات از عصبانیت بی حس شده و انتهای شکمت از ترس، خالی شده با خود بلند بلند میگویی آخرش که چی، گور بابایش، آخرش که چی، گور بابایش، همینه که هست، مگه چی کار میشه کرد دیگه، اشکت هم در نمی آید چون که ده بار دیگر اشکت برای این غم سرازیر شده، بعد مست سیگار تمام شده میروی روی مبل وسط پذیرایی لم میدهی و تمام داستان رو دوباره و دوباره با خودت تکرار میکنی که چه ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/257/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آزادی</title>
		<link>http://cubny.com/archives/256</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/256#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 13:02:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/256</guid>
		<description><![CDATA[باورتان نمیشود که فریاد زدن برای همین نصف هفته آزادی، حال آدم را جا می آورد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باورتان نمیشود که فریاد زدن برای همین نصف هفته آزادی، حال آدم را جا می آورد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/256/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آیا می دانید بیماری مشترک بشریت چیست؟ نمی دانید؟</title>
		<link>http://cubny.com/archives/255</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/255#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 12:49:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داکیومنت فریمورک انسانیت]]></category>

		<category><![CDATA[فلسفی]]></category>

		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/255</guid>
		<description><![CDATA[ترس!
- برای آزمایش این بیماری، قبل از هر تصمیمی، به روش &#8220;چه کسی پنیر مرا برد؟&#8221;  از خود بپرسید: اگه نمی ترسیدی چی کار میکردی!؟
- جالب است بدانید که در کتاب &#8220;چهار میثاق&#8221;  اینگونه آمده است:
ما  داراي رويايي غير كاركردي از سياره خود هستيم ، و انسان ها روحا“ بيمار هستند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ترس!</p>
<p>- برای آزمایش این بیماری، قبل از هر تصمیمی، به روش &#8220;چه کسی پنیر مرا برد؟&#8221;  از خود بپرسید: اگه نمی ترسیدی چی کار میکردی!؟<br />
- جالب است بدانید که در کتاب &#8220;چهار میثاق&#8221;  اینگونه آمده است:</p>
<blockquote><p><span style="font-family: Tahoma" lang="AR-SA">ما  داراي رويايي غير كاركردي از سياره خود هستيم ، و انسان ها روحا“ بيمار هستند و اين  بيماري ترس نام دارد . نشانه هاي اين بيماري همه عواطفي است كه موجب رنج بشر مي  شوند : خشم ، نفرت ، غم ، حسادت و خيانت . وقتي كه ترس خيلي زياد باشد ، ذهن منطقي  از كار مي افتد ،‌ و ما اين را بيماري رواني مي خوانيم .<br />
</span></p></blockquote>
<p>- پما چودرون (یک معلم بودایی)، اکثر تعالیمش بر مبنای شناساندن ترس  است.</p>
<p>دیگه چی بگم؟</p>
<blockquote></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/255/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باز باران</title>
		<link>http://cubny.com/archives/254</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/254#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Mar 2008 15:24:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/254</guid>
		<description><![CDATA[ &#8220;&#8230; کاش مانند تحقق یک آرزو،
زمان های با تو بودن بگذرند&#8230;&#8221;
علیرضا - آذر ۷۷
پ.ن. می دونستم باید هیجده ماه صبر کنم
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> &#8220;&#8230; کاش مانند تحقق یک آرزو،<br />
زمان های با تو بودن بگذرند&#8230;&#8221;<br />
علیرضا - آذر ۷۷</p>
<p>پ.ن. می دونستم باید هیجده ماه صبر کنم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/254/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بی عنوان</title>
		<link>http://cubny.com/archives/253</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/253#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Feb 2008 20:27:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/253</guid>
		<description><![CDATA[یک روز برفی
هوای قرمز رو به تاریکی
شهر چرک و سفید،
مردم،  فرورفته در یقه ی  پالتو های بلندشان بی توجه به همه چیز در حال ترددند.
و فضا ی سرد و شلوغ، غم دل شکسته ای برایم دارد.
http://www.openttd.org/about.php
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز برفی<br />
هوای قرمز رو به تاریکی<br />
شهر چرک و سفید،<br />
مردم،  فرورفته در یقه ی  پالتو های بلندشان بی توجه به همه چیز در حال ترددند.<br />
و فضا ی سرد و شلوغ، غم دل شکسته ای برایم دارد.</p>
<p><a href="http://www.openttd.org/about.php" title="http://www.openttd.org/about.php">http://www.openttd.org/about.php</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/253/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تولد</title>
		<link>http://cubny.com/archives/252</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/252#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jan 2008 13:47:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/252</guid>
		<description><![CDATA[ سلام نسیم عزیز،
امروز تولدم بود و من سرخوش و دلخور از کسانی که تبریک گفته بودند و تا آن زمان نگفته بودند، هدیه کتاب گلستان سعدی ای گرفتم که &#8221; هر نفسی که فرو می رود&#8230;&#8221; را ندارد. در گوگل جستجو کردم که مطمئن شوم این نثر در نگارش های جدید به عمد حذف نشده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> سلام <a href="http://nasim.special.ir/archives/2005/05/000948.html" title="نسیم" target="_blank">نسیم</a> عزیز،<br />
امروز تولدم بود و من سرخوش و دلخور از کسانی که تبریک گفته بودند و تا آن زمان نگفته بودند، هدیه کتاب گلستان سعدی ای گرفتم که &#8221; هر نفسی که فرو می رود&#8230;&#8221; را ندارد. در گوگل جستجو کردم که مطمئن شوم این نثر در نگارش های جدید به عمد حذف نشده باشد، <a href="http://nasim.special.ir/archives/2005/05/000948.html">لینک پنجم</a> تو بودی و &#8230;</p>
<blockquote><p><em>بالاخره بیش از یک ماه مقاومت و کار زیاد دیروز از پا در آمدم.حس دستها و پاهایم بطور کامل رفته است وکنترل ادرار را از دست دادم و مثل یک تیکه گوشت بی حرکت مانده ام. دوشنبه گذشته به اتفاق برادرم پیش دکتر مغز و اعصاب رفتیم ودکتر پس از معاینه گفت که اسپاسم عضلانی زیادی دارم و تعداد باکلوفن ها را زیاد کرد. آمانتادین را برای خستگی و گاباپنتین را برای مور مور دست و پایم تجویز کرد. من گفتم که همزمان دارم سیپروفلوکساسین را برای عفونت کلیه و فلوکسیتین و لاموتریژین را برای افسردگی مصرف می کنم و دکتر گفت مانعی ندارد. دیروز بعد از ظهر احساس کردم رمق از دستهایم رفته است و تقریبا ساعت 8 بعد از ظهر انگشتهایم به داخل جمع شده بود و قدرت استفاده از دستهایم را نداشتم و پاهایم کاملا بی حس بودند انگار آب تمام دریا ها را داخل بدن من ریختن و هر ده دقیقه ای یکبار دستشویی می رفتم. حالا شما فکرش را بکنید دستشویی رفتن با بدن بی حس. مادرم در کنار من تا صبح بیدار بود. امروز با خوردن بابونه و گل گاوزبان و دارچین و زنجبیل مقداری از حسم برگشت اما هنوز به استراحت کافی نیاز دارم. آمپول تترا کوزاکتاید(کورتن)را امروز تزریق کردم. سردرد طاقت فرسایی که از دیروز صبح شروع شده هنوز ادامه دارد. اما متوجه شدم که بد از بدتر بهتر است و به قول سعدی هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات.</em>..</p></blockquote>
<p>&#8230;<br />
هدیه ات به من یاد آوری همان نفسی بود که فرو میرود در این  جانم، امیدوارم شفا پیدا کنی.</p>
<p>پ.ن: نسیم ام اس دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/252/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پایان</title>
		<link>http://cubny.com/archives/251</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/251#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jan 2008 09:42:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/251</guid>
		<description><![CDATA[مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.<br />
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.<br />
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این،   زندگی انتخابی من است.<br />
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.<br />
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.<br />
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/251/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بعضی ایده های ناب اینطورین</title>
		<link>http://cubny.com/archives/250</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/250#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 11:58:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/250</guid>
		<description><![CDATA[یه روز دو تا چینیه می خورن به هم میشکنن
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه روز دو تا چینیه می خورن به هم میشکنن</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/250/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه زندگی را به زور قورت دهیم</title>
		<link>http://cubny.com/archives/249</link>
		<comments>http://cubny.com/archives/249#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Dec 2007 18:25:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Cubny</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cubny.com/archives/249</guid>
		<description><![CDATA[من از طعم مرغ خوشم نمیاد، مزه بی مزگی حقیقت رو می ده که باید با دروغهای لیموترش و بزک دزک سس قورتش داد بره پایین.
نه که فکر کنی من از حقیقت فراری ام. نه،  ازش می ترسم. مثل بچه ک..ده  پرروهای   مدرسه هم وایسادم جلوش میگم اگه مردی بیا جلو، تا دستشو بلند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من از طعم مرغ خوشم نمیاد، مزه بی مزگی حقیقت رو می ده که باید با دروغهای لیموترش و بزک دزک سس قورتش داد بره پایین.<br />
نه که فکر کنی من از حقیقت فراری ام. نه،  ازش می ترسم. مثل بچه ک..ده  پرروهای   مدرسه هم وایسادم جلوش میگم اگه مردی بیا جلو، تا دستشو بلند می کنه، خودمو می زنم به متحول شدن و روشن فکری که بیا یه جور دیگه مشکل رو حل کنیم.<br />
حقیقت بی مزه ی اینکه هیچی اونجور که میخوام نیست، اونجور که نمی خوامم نیست، چه جوری بگم، یه چی تو مایه های مزه ی مرغ آبپز شده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cubny.com/archives/249/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
