آرشیو بهمن ۱۳۸۶

تولد

۶ بهمن ۱۳۸۶

 سلام نسیم عزیز،
امروز تولدم بود و من سرخوش و دلخور از کسانی که تبریک گفته بودند و تا آن زمان نگفته بودند، هدیه کتاب گلستان سعدی ای گرفتم که ” هر نفسی که فرو می رود…” را ندارد. در گوگل جستجو کردم که مطمئن شوم این نثر در نگارش های جدید به عمد حذف نشده باشد، لینک پنجم تو بودی و …

بالاخره بیش از یک ماه مقاومت و کار زیاد دیروز از پا در آمدم.حس دستها و پاهایم بطور کامل رفته است وکنترل ادرار را از دست دادم و مثل یک تیکه گوشت بی حرکت مانده ام. دوشنبه گذشته به اتفاق برادرم پیش دکتر مغز و اعصاب رفتیم ودکتر پس از معاینه گفت که اسپاسم عضلانی زیادی دارم و تعداد باکلوفن ها را زیاد کرد. آمانتادین را برای خستگی و گاباپنتین را برای مور مور دست و پایم تجویز کرد. من گفتم که همزمان دارم سیپروفلوکساسین را برای عفونت کلیه و فلوکسیتین و لاموتریژین را برای افسردگی مصرف می کنم و دکتر گفت مانعی ندارد. دیروز بعد از ظهر احساس کردم رمق از دستهایم رفته است و تقریبا ساعت 8 بعد از ظهر انگشتهایم به داخل جمع شده بود و قدرت استفاده از دستهایم را نداشتم و پاهایم کاملا بی حس بودند انگار آب تمام دریا ها را داخل بدن من ریختن و هر ده دقیقه ای یکبار دستشویی می رفتم. حالا شما فکرش را بکنید دستشویی رفتن با بدن بی حس. مادرم در کنار من تا صبح بیدار بود. امروز با خوردن بابونه و گل گاوزبان و دارچین و زنجبیل مقداری از حسم برگشت اما هنوز به استراحت کافی نیاز دارم. آمپول تترا کوزاکتاید(کورتن)را امروز تزریق کردم. سردرد طاقت فرسایی که از دیروز صبح شروع شده هنوز ادامه دارد. اما متوجه شدم که بد از بدتر بهتر است و به قول سعدی هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات...


هدیه ات به من یاد آوری همان نفسی بود که فرو میرود در این  جانم، امیدوارم شفا پیدا کنی.

پ.ن: نسیم ام اس دارد.

پایان

۲۶ دی ۱۳۸۶

مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این،   زندگی انتخابی من است.
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.