آرشیو شهریور ۱۳۸۲

۹ شهریور ۱۳۸۲

ديدی گفتم آقای راهنمايی بيشتر از همه دلش برام تنگ ميشه امروز گفت مشتاق ديدار بعدشم وقتی ديد سوختم گفت :٬کجا بوديد؟ اسکی بوديد؟٬ (دو نقطه دی)…
امروز شدم پی سی بی…

خبری نیست.

دریا

۹ شهریور ۱۳۸۲

خب منم برگشتم… دلم برای خیلیا تنگیده … مخصوصا برای یه نفر! آقای راهنمایی…
فکر کنم که اونم خیلی دلش برام تنگ شده… فقط خدا کنه زیاد تنگ نشده باشه …(دو نقطه پی).
دریا موج بود …ولی یک عصر دل انگیز تا موقعی که هوای قشنگش تاریک شد تو دریا با بروبچز حال میکردیم… صدای آب رو هم برای یکی که خیلی دوس داره تو گوشیم ضبط کردم تا هر وقت دلش برای دریا تنگ شد بزارم گوش کنه البته اگه قول بده بچه خوبی باشه ها..
دریا خیلی انرژی میده… وقتی به اون ته تهش اونجایی که آسمون به آب دوخته شده نگاه میکنی و صدای م.جاشو گوش میکنی اونگار یه قدرت عجیبی پیدا میکنی و حس میکی که مشکلات زندگی خیلی ساده تر از اونی هستن که فک میکنی… احساس بزرگی میکنی… احساس بخشندگی … عشق … ایمان…ایمان…ایمان…
میفهمی که چقدر بزرگه… تازه میفهمی که حالا حالاها جا داری… راه خیلی طولانی تره … جرات داری تا اون خط آخر بری ؟ یا میخوای تا همونجایی که بقیه وایسادن بری؟
میری و میری میخوای به خودت نشون بدی که میتونی ولی … مفهمی که هنوز دلت اونقدر برای تنها جلو رقتن بزرگ نشده…

تولد بهنام مبارک!

۵ شهریور ۱۳۸۲

تولد بهنام خره بود… با ياری بروبکس خوب بود و خوش گذشت… کادوشم کوفتش بشه خيلی توپ بود… جای یکی هم خیای خالی بود….
اه از خودم بدم مياد وقتی يکی به خاطر من اوقاتش به هم ميريزه اونم …اونم کسی که من يه عااااااااااااالمه دوسش دارم…
امشب داشتيم از پارسال ميگفتيم چه زود و چه خوب گذشت يه گروه خوب يه گروه يه رنگ بی هيچ ادعايی.. يه گروه واقعا دوست داشتنی به وجود تک تکتون به عنوان دوستام افتخار ميکنم… افتخار ميکنم که فقط به خاطر همديگه با هم دوستيم نه به خاطر هزار تا کوفت و زهرمار که بقيه دنبالشن… افتخار ميکنم که همديگه رو به اندازه وجوديمون درک ميکنيم و ميتونيم با همديگه همدردی کنيم… افتخار ميکنم به خودم به تو به تو و مخصوصا يه تو

۳ شهریور ۱۳۸۲

اوريتينگ ايز فاين اند آی ام ا ليتل بيت هپی… نو آی ام اين رسانا آفيش ورکينگ اين اور سايت … يو نو،‌ اوری وان رايتينگ فارسی ويت اينگليش بات ايتس ريورس… تل می يور آپنين ابوت ديس…

يه دوست جديد يه کار جديد باعث شده زندگيم از يکنواختی در بياد… صبح زود سر کار رفتن خيلی کيف داره احساس بابايی بهم دست ميده همه خوابالو ان .. ديروز صبح راننده پشت فرمون چرت ميزد يه بار نزديک بود تصادف کنيم… ولی به خير گذشت…

آسمون زندگيم صاف صاف … نه ابری نه آفتابی هوا هم ای بدک نيست ميسازم …

دوستای خوب زياد شدن… نگرانی هام کمتر شده … ميخوام يه PS2 بخرم قسطی .. دو شب دارم خواب گيم ميبينم … ديگه خيلی دلم برای بازی کردن تنگ شده…

۳۱ مرداد ۱۳۸۲

امروز خيلی قوی به اين نتيجه رسيدم که من از اونی که سعی ميکنم باشم خيلی فاصله دارم…
خيلی چيزا بلد نيستم اصلا بلد نسيتم به کسی محبت و توجه دروغی بدم…
مامان و بابام خيلی از دستم ناراحتن… چون بلد نسيتم چه جوری باهاشون رفتار کنم…
اصلا بلد نسيتم… نميدونم بايد چه جوری اين طور محبت کردنا رو ياد بگيرم.
نميدوتم بيشعورم يا خجالتی ؟!
نميدونم بقيه هم همين نظرو در مورد من دارن؟ يعنی من واقعا با هيچ کی رابطه عادی و معمولی آدميزادی رو ندارم؟! من خيلی از آدمای ديگه پرتم؟
آخه چرا؟! …
کار ميکنم چون با بقيه همسنام فرق دارم ؟!
نميتونم از يه دوست انتظارای عادی رو داشته باشم چون با بقيه فرق دارم؟!
تریپای مسخره ميزنم جون با بقيه هم رده هام فرق دارم؟!
فرق دارم آره؟

به زودی شاهد تغييرات اساسی در کل اين سرزمين خواهيد بود….