سجاد امروز خيلی خوش گذشتا…
فکر کن ساعت ۹:۳۰ ما توی کلاس داشتيم ور ميزديم يه برف قشنگی هم ميومد ساعت ۱۲ هم جلسه گروه بود… کوهها اصلاْ معلوم نبودن سجاد گفت وای الان کوه چقدر باحاله… گفتم سجاد بريم کوه گفت بريم گفتم بريما… کفت پس پاشو بريم… اومديم خونه ما ساندويچ درست کرديم رفتيم ساعت شده بود ۱۱ به بهنام هم گفتيم ما نميايم … ديگه بقيش فقط پيش من و سجاد ميمونه… چقدر خنديديم … چقدر اسکل کرديم perfect oskolizer از اين ماجرا گرفتم…
…
فقط بايد يکمی ساده تر بگيريم… هر روز يه خاطره… هر روز کلی خنده… now or never … اگه ميشد هرروز اينجوری زندگی کرد خيلی باحال ميشدا….
امشب کليد طلايی يادم داد بعضی نقابا خيلی خيلی لازمن … صورت واقعيت هميشه باعث رنجش اطرافيانت ميشه. صداقت بی نقاب کسل کنندس مگه نه گربه؟