آرشیو دی ۱۳۸۱

6 بهمن 1385

۷ دی ۱۳۸۱

بعد از حدود دو ماه دوباره همت کردم و ساعت ۶ صبح که از خواب بيدار شدم به اينترنت وصل شدم… اونقدر دلم برای بلگ نوشتن تنگ شده که نگو…
ولی همونجور که خودتم ميدونی تا امتحانها بيشتر از دو سه هفته نمونده .. من هم با يه دوست خيلی خيلی خوب برنامه ريزی کرديم و داريم درس ميخونيم…
خدا رو شکر دوباره زندگيم به روال سابقش برگشته …كلي تصميمات هم براي آينده گرفتم … كلي كاراي خوب خوب…
با بهنام هم تصميم گرفتيم تعطيلات بين دوترم حتماً دو تايي بريم شمال و يه كار خير بكنيم…
تازه يه چيز ديكه هم اين روزا فهميدم … فهميدم كه آدمهاي گريه اوووو به هيچ جا نميرسن… اينا همون آدمايي هستن كه به زور خودشونو ميخوان تو قلب يكي جا كنن ولي عمراً ….
تازشم 6 بهمن 85 رو بچسب با كوچولو… چه شود …

پس چی؟

۲۷ آذر ۱۳۸۱

هيچي نميگم تا خودت بگي ….
دستم رو دو دستي ميگيري و به گونهات فشار ميدي…
ميگي دلم خيلي برات تنگ شده بود…
ميگي گور باباي بقيه…
ميگي تو دوست دارم ولي نمخوام فقط براي خودم باشي…

ولي خودت بگو اين آخر دوست داشتن نيست؟؟؟ اگه نيست پس چيه؟…

۱۵ آذر ۱۳۸۱

You said that love was just a state of mind, A puzzle made of pieces you can’t find
And for me you never really had the time, I was blind. And everything that you meant to me Is written in the pages of my history, But it’s over now as far as i can see ,Suddenly…

Things are so different now you’re gone
I thought it’d be easy i was wrong
And now i’m caught
Even though i’m with someone new
All i can think about is you
And now i’m caught

Moving on she brings me brighter days Thoughts of you are in my mind always Like a memory that i can’t erase It’s here to stay

عيد فطر

۱۵ آذر ۱۳۸۱

ماه رمضان هم تموم شد… عيد همه مبارك باشه…
ديشب و پريشب خيلي خوش گذشت به عنوان آخرين افطاريهاي اين ماه رمضان با بچه ها رفتيم بيرون كه يه شبش از يه شب ديگش بيشتر خوش گذشت فقط حيف كه دو تا از دوستاي خيلي خوبم نتونستن تو اين پبا با من باشن… كه يكيشونم كليد طلايي عزيزم بود يكي ديگشونم آبجي مهربونم كه خيلي دلم براش تنگ شده…
فقط كاشكي كه مشكلات جانبي وجود نداشت تا بيشتر بهم خوش ميگذشت… مشكلاتي مثل زيراب زنيه بعضي از نامردا تو محل كار… بايد ببينم خرس مهربون چي كار كرده هنوز جرات نميكنم بهش زنگ بزنم ببينم چي شده…
امروز صبحونه خوردن خيلي سخت بود اونگار داشتم يه كار عجيب غريب ميكردم…
امتحان ساختمانهاي گسسته هم كه مثل كنه شده بايد بخونمش كه شنبه امتحان دارم…
اين روزا دارم به مهربوني يه دوست خوب بيشتر از گذشته پي يبرم و خيلي داريم با هم ديگه حال ميكنيم…
اين شبا از بس كه سرم شلوغ بود نتوستم بلاگ بنويسم و اونگار خيلي عقب افتادم…
ايشالله كه حال باباي كليد طلايي هم هر چه زود تر خوب بشه…
از الان ذوق شوق يكشنبه منو گرفته و دارم براش لحظه شماري ميكنم…
همين+كلي قصه كه ديگه جاي گفتنشون اينجا نيست(حيف)

what does dirve ppl crazy?

۱۳ آذر ۱۳۸۱

خرس مهربون يه چيز خيلي خيلي خوب تو رابطمهام بهم ياد داد كه هيچ وقت يادم نخواهد رفت! حرفي بود بس حقيقي…
“هيچ وقت از جمله هاي احساسي كه واقعي نيستن تو صحبتات استفاده نكن… چون اگر دروغي باشن بعداََ تو دردسر ميفتي…”
ميدوني منظورش چي بود؟… وقتي تو به يكي ميگي من هر چي بگي گوش ميدم … ديگه بايد هر آن منتظر باشي كه اون از تو يه چيزي بخواد و تو طبق حرفت مجبوري كه بهش گوش بدي… بنابراين دوباره به اين نتيجه ميرسيم كه هيچي مثل راستگويي نيست … آدم بايد مواظب حرف زدنش ، مواظب بكار بردن كلماتش باشه
نبايد همين جوري جمله هاي قشنگي مثل دوست دارم رو خرج كنه تا اونا هم به جمله هاي عادي و روزمره تو حرف زدن تبديل بشن…
ميدوني چه وقتي آدما تو دوستي زياد تحت تاْثير قرار ميگيرن؟ وقتي ميبينن كه به آدماي ديگه اي كه به نظرش از خودش سرترن ترجيح داده شدن… and it realy drives them crazy…
امروز وقتي از شركت اومدم خونه ديدم عشق تازه ام شكسته شده… سيدي Bounce! از وسط نصف شده بود هيچ كسي هم مسئوليتشو به عهده نگرفت… احتمالاً كار القاعدس… حالا مجبورم دوباره با بچه اسپانياييه دوست بشم و به آهنگاش كوش كنم.
دعا ميكنم كه فردا همه اونا كه بايد بيان، ناز نكنن و بيان و به هممون خوش بگذره.
و واقعاً چرا هم خوش نگذره وقتي با دوستاي نازنيني باشي…

سيب سرخ

۱۲ آذر ۱۳۸۱

سيب سرخي كه حوا چيد از چه جنسي بود هيچ كس نميدونه…
اون بالاها … بالاتر از ابرها … يه جايي نزديك خدا كه پرنده ها هم نميتونن بهش برسن آسمون نيلي تر از هر جاي ديگه ايه، ابرها هم سفيد ترن اونجا فقط بايد بچرخي … بچرخي و بچرخي هر چقدر هم كه سعي كني دورتر بشي فايده نداره… تو ديگه قابل دسترس نخواهي بود يه جايي هستي كه همه ترانه ها بهت حسودي ميكنن… آبشار هم ديگه به پايين نميريزه … بايد با عظمتش بالا بري… ديگه پايين نگاه كردن معني نداره … ديگه تو از دورتر هم دورتر شدي… اونجا سفيد سفيد خواهي بود…
يه چيزي هم بهت بگم اونجا فقط يه نوع احساس خواهي داشت … بهت بگم؟… آخه جه جوري وقتي هيچ كلمه اي براش نداريم؟
اونجا براي خود بودن تعريف نشده… فقط بايد حواست به سيب باشه كه پايين نيفتي…