ولی واقعاْ که اينجوری نيست هست؟
امروز وقتی تو اتوبوس نشيته بودم داشتم برا خودم کتاب جاوا اسكريپت رو ميخوندم يه آقايي كه همچين درست حسابي به نظر نميرسيد اومد بغل دستم نشست. دستشو گذاشت رو كتاب و گفت رشتت چيه ؟ راستش منم يه كم كپ كردم ولي با يك صدايي كه به ريشاي نازم هم بياد گفتم سخت افزار گفت به سرگرداني روحي معتقد هستي من كه تا مقداري جا خوردم گفتم تا حدودس بله…..
- هيچ ميدوني اين دكورت به اون تو ( اشاره به سرم) نميخوره؟
- يعني چي؟ كدوم دكورم؟ ( حالا داشتم پيش خودم به ريشام كه تازه گذاشتم فكر ميكردم)
لباسام؟ چيا؟
- نه ّ! اين دكوره شخصيتتو ميگم! تو اصلاً يه همچين آدمي كه خودت ميخواي برا خودت درست كني نيستي! تنها پسر خونوادهاي ديگه؟(!!!!!!)
-….. ب…له!(خودتون ديگه بهتر اين شرايط رو درك ميكنيد كه آدم چه جوري ميشه).
خلاصه آقا چه دردسرت بدم كه تا آخر خط گفت و گفت! هر چي بگي نگي از روحيات درون و بيرون و ميون من گفت منم كم كم از حالت كما اومده بودم بيرون ديگه قشنگ به حرفاش گوش ميكردم. آقا يك حرفاي توپي زد كه نگو…. اونم چه حرفايي اونگار يه نفر از ته وجودم اومده بود داشت برام تعريف ميكرد. آخر سر هم يه عالمه نصيحتم كرد …. از همه توپ ترش اين بود كه بهم گفت تو معماهاي وجودت قدم بگذار چون خيلي خفنناك بود برام يك مثال هم زد گفت اين راه و ميبيني، بايد خودت بري كشفشون كني چون راهي رو كه خودت بري ميتوني برگردي ولي راهي رو كه كس ديگهاي ببرتت ديگه نميتوني برگردي.
همين.