آرشیو ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

خشک خشک

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

جلوی پنجره اتاقت می ایستی تا بوی سیگار وارد اتاق نشود، و در حالی که چانه ات از عصبانیت بی حس شده و انتهای شکمت از ترس، خالی شده با خود بلند بلند میگویی آخرش که چی، گور بابایش، آخرش که چی، گور بابایش، همینه که هست، مگه چی کار میشه کرد دیگه، اشکت هم در نمی آید چون که ده بار دیگر اشکت برای این غم سرازیر شده، بعد مست سیگار تمام شده میروی روی مبل وسط پذیرایی لم میدهی و تمام داستان رو دوباره و دوباره با خودت تکرار میکنی که چه ؟