مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این، زندگی انتخابی من است.
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.