“حرف قشنگ و واقعی جفتشون راستن. منتها یکیشون می ره ته دل میشینه، یکیشون فقط تو حافظه موقت آدم میمونه.”
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « شهريور | آبان » | |||||
| ۱ | ۲ | ۳ | ۴ | ۵ | ۶ | |
| ۷ | ۸ | ۹ | ۱۰ | ۱۱ | ۱۲ | ۱۳ |
| ۱۴ | ۱۵ | ۱۶ | ۱۷ | ۱۸ | ۱۹ | ۲۰ |
| ۲۱ | ۲۲ | ۲۳ | ۲۴ | ۲۵ | ۲۶ | ۲۷ |
| ۲۸ | ۲۹ | ۳۰ | ||||
“حرف قشنگ و واقعی جفتشون راستن. منتها یکیشون می ره ته دل میشینه، یکیشون فقط تو حافظه موقت آدم میمونه.”
کم کم همه چیز شکلش عوض میشه. حتی ابروهای کلفتم. نه که چیزه تازه ای باشه، همیشه همینطوریه، در حال تغییر. گاهی حواسم بهش هست. گاهی نیست.

اینجا نوشتن تبدیل به چالشی شده برام. البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود اما این بار کمی فرق میکنه. راستش نمی تونم دلیل خوب و قانع کننده ای برای نوشتن پیدا کنم. نمی دونم این کار رو برای خود نمایی انجام میدم یا نه. وقتی هم دلایل دیگه ای مثل “یاد دادن اونچه یاد گرفتم به دیگران میکنم” این جواب برام هست که خوب مگه خودم چقدر بلدم.
اما همه این حرفا باز هم بهونس برای نوشتن. دیدی یه وقتایی آدم از یه دوست قدیمی سراغی نمی گیره و اصلا بهش فکر نمی کنه ولی وقتی بالاخره فرصتش پیش میاد تازه می فهمه که برگشتن چه کار آسونی بوده و اصلا چقدر دلش برای این آدم تنگ شده بوده و خودش خبر نداشته؟ اینم شده داستان من با “وبلاگ رسمی من” که جدیدا با اسم مغرورانه اش هم مشکل پیدا کردم.