آرشیو ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

این پنجشنبه

۲۵ مرداد ۱۳۸۶

اینجا شرکت داده پردازی ایران است. پنجشنبه است. در این سالن بزرگ اداره سیستم های داخلی، فقط من هستم و من، نه موسیقی ای و نه چایی، منتظر گذر زمان برای پر شدن جدول ساعات کاری امم.
می خواهم بنویسم اما موضوعاتم تکراریست، چند سطری در مورد vision نداشتن چند ابر شرکت و مهم نبودن هدف مینویسم و به نظرم غیرجالب آمده پاک می کنم. از نوجوانی ام به یاد می آورم و می خواهم بگویم که چقدر تغییر نکرده ام اما آن هم برایم لوس و نا گفتنی است. میخواهم این ها را هم پاک کنم و نوشتن را به وقت دیگری موکول، که پشیمان میشوم، گویی راضی نمی شوم قبول کنم همیشه باید حرفی برای گفتن داشت تا نوشت. گاهی هم آنقدر حرف ها داری که از گفتنشان دلسردی و فقط می خواهی چیزی در میان بگذاری تا خودت سبک شوی و وبلاگت به روز.
[ یک نفر عبور میکند و من جای نشستنم را درست می کنم و قیافه ام را متفکر، نگاهی می اندازد و رد می شود ] تا چند لحظه پیش احساس میکردم در case یک کامپیوتر بزرگ حبس شده ام، شاید به خاطر صدای فن کولر های اطرافم بوده است و یا شاید به خاطر تاریکی و نمای داک های برق و شبکه که همه جا در سقف و زمین و سالن دیده میشوند.
یاد مادرم می افتم. ای کاش او قوی تر و جسورتر بود، ای کاش او با دل شکسته گریه نمیکرد. مادرم را بیش از هر کس دیگری می توانم درک کنم. پدرم را هم. می خواهم این سطر را هم پاک کنم. چه لزومی دارد که من از پدر و مادرم اینجا بنویسم. چه لزومی دارد که توضیح دهم می خواهم چه کاری بکنم و انجامش ندهم، نمیدانم.
کم کم دلشوره ی آماده شدن برای رفتن به کلاس به سراغم آمد، این را هم از مادرم به ارث برده ام، یعنی بقیه هم اینگونه برای رفتن به جایی که هفته ای سه بار به آنجا میروند دچار استرس می شوند. خیلی مسخره است که این ها را میگویم.
شاید وقتی به خانه برگشتم تمام این post را یک جا حذف کنم.
[ سکوت ]