اولین باری که رفتم مهد کودک با یه بچه ای که داشت با اندماغش بازی میکرد مواجه شدم و خاله ای که داشت یکی دیگه رو به خاطر کار زشتش دعوا میکرد. یکی دیگه از خاله ها هم داشت پوشک یه بچه رو عوض می کرد و من همه چیزای قهوه ایی تو پوشک رو دیدم و به مرحله عق زدن رسیدم تا آخر اون روز با سختی هر چه بیشتر دوام اوردم و دیگه از فرداش نرفتم تا بازم تو خونه بازیهای خیالی تکنفره ی خودم رو بازی کنم.
مطمئنم اگه من مهد کودک رو ادامه میدادم خیلی چیزا الان فرق داشت و شاید بهتر بود مادرم منو مجبور به اینکار می کرد. همین باعث شد که گوشه گیر بودن من ادامه پیدا کنه تا اینکه یک سال قبل از مدرسه رفتنم منو دو سه تا کلاس ورزشی ثبت نام کردن تا روابط اجتماعیم هم پیشرفت کنه. شنا و ژیمناستیک باشگاه البرز میرفتم. شنا همیشه برام دلهره آور بود. دو سه تا صحنه اش هم هست که هنوز کاملاً برام روشنن. یکی اینکه پسر عموم منو هل داد تو عمیق و من خیلی بیشتر از قبل از عمیق ترسیدم، اون یکی هم مربوط میشه به اون پسر قد بلندی که تو خودش خراب کاری کرده بود. یادم نمیاد که من شنا رو دوست داشتم یا مادرم دوست داشت که ازون سال به بعد من هر سال کلاس شنا میرفتم. رنگ دلهره رفتن به عمیق هنوزم یادم میاد و اون همه بچه ها و آدم هایی که همه برام تاریک و عجیب غریب میومدنم .
هشت سالگی به بعد دیگه تو استخر قهرمانی شیرودی شنا میکردم و وقتی یازده سالم بود برای شرکت تو تمرینای تیم واترپلو تهران از بین بقیه هم کلاسیام انتخاب شدم. مدرسه ها شروع شد و من به تمرینام ادامه ندادم تا بازم تو کلاسی که بیشتر آدماش برام سیاه سفید بودن شاگرد اول باشم و این اون چیزی بود که تصمیم گیرنده هام فکر میکردن برام بهتره و من خیلی بچه عاقلی هستم که این تصمیم رو گرفتم یا هرچی.
از سال دوم دانشگاه بود که تازه فهمیدم، مجبورم یاد بگیرم چجوری از اون آدمای سیاه سفید و عجیب غریبی که همه جا بودن فرار نکنم.