اتاق من رازدارترین اتاق دنیاست، چه چیزا که به خودش ندید و لب به سخن نگشود، چه روزا و چه شبایی، چه غما و شادیایی، چه حرفایی که نشنید، اعم از قربون صدقه ها و لاو ترکوندنا تا فحشا و داد بایدادا، گریه ها و خنده ها، رقصا و پشتکا و خلاصه هر چی که ممکنه، اما بازم هیچی نگفت، بعضی موقع ها حرصمو سرش خالی کردم و به دیوارش مشت زدم، اما اون تحمل کرد.از همه مهمتر، برای چندین ماه صبح و شب همش منو می دید.
…
عوضش منم بهش حال دادم.