صبح ویوا گفت بابش اجازه نمی ده! حس خاصی نداشتم ولی امیدوار بودم و به فکر عاقبت. ظهر گفت 15 ژولای که فعلاً در کوزه هست به لطف دوستان گفتم به دوستان چه ربطی داره؟! گفت وابستگیشون… تا اینو گفت فهمیدم منظورش منم, گفتم منظورت منم؟ گفت آره دیگه تو هرروز میگی مال منی, خدا هم تورو دوست داره تو کاره من گره میفته که تو به خواستت برسی, گفتم اگرم من دوست داشته باشم بمونی هیچ وقت از خدا نمیخوام که تو کارت مشکل بیفته بلکه دعا میکنم خودت راضی به موندن بشی, بعد هم بهش گفتم تا موقعی که تو تصمیمت قاطع نشده باشی بابات هم نمیتونه جدی تصمیم بگیره, برو با بابات محکم حرف بزن بهت اجازه می ده, گفت تو میگی چی میشه؟ تو هر چی بگی همون میشه, تا حالا هر چی گفتی درست درومده! گفتم نمی دونم با احساساتم درگیرم نمیتونم حقیقتو ببینم! ساعت 11 شب زنگ زد با باباش صحبت کرده بود اونم راضی کرده بود که وقتی داره میره باهاش بره تا مطمئن شه از جاش, باباشم قبول کرده بود. اینو گفت من فرو ریختم بهش گفتم مبارکه و سریع باهاش خداحافظی کردم. بعد از نیم ساعت بهش زنگ زدم گفتم داشتم فیلم می دیدم برا همین حرف نزدم و کل ماجرای جلسشونو برام تعرف کرد.
دوباره داغون شدم. اعصابم ریخت بهم. بعد از مریضیم زندگیم عوض شده بود ولی فکر کنم دوباره همونجوری که بود داره میشه. ای خدا تا کی باید مزه وداع رو زیر دندوانم حس کنم؟ تا کی باید قلبم تیر بکشه و چشام نمناک شه؟ چرا رسم بر موندن نیست؟ چرا همه میرن؟ چرا آدم نمیتونه بهترینا رو همیشه داشته باشه؟ تشنه ام… تشنه ی روزای خنده, تشنه ی روزای عید, تشنه ی روزای اسفند ماه, تشنه ی ویوا, تشنه ی اون صبح های امتحان که با قربون صدقه های ویوا از خواب بلند میشدم.
می دونم که اگر تصمیم بگیرم حتی میتونم رفتنشو کنسل کنم. ولی هنوز برام تصمیم گرفتن مشکله… مشکل.