آرشیو ۲۱ خرداد ۱۳۸۳

یه صبح بی ویوا

۲۱ خرداد ۱۳۸۳

صبح از خواب پا می شم, میبینم خالیم, خالیه خالی, انرژی ندارم انگیزه ندارم, اونگار دیشب تو خواب کوه کندم, تصمیم میگیرم امروز هم اصلاح نکنم و فقط به رفتن به حمام خودم رو راضی میکنم. فکر اون از سرم بیرون نمیره و احساس پوچی می کنم, نمیدونم چطور تونست اینکارو با من بکنه؟ “مرسی علیرضا به آزادیه معنوی فکر کن”, “فدای تو بشم که اینقدر با عشقی, حیف تو که با آشغالی مثل من رابطه داشته باشی خدانگهدار”… سعی میکنم که فکرم رو به چیزه دیگه ای مشغول کنم اما نمیتونم, دانشگاه هم نرفتم, تو حمام داشتم به کارشناسی ارشد فکر میکردم, یک دفعه به فکرم رسید که اگه شهرستان قبول شم چقدر داستان همه چیز عوض میشه… بعد به این فکر کردم که به علیرضا هم بگم اونم با هم یه شهرستان رو انتخاب کنیم. باید اونجا هم برم دنبال کار, یعنی به این راحتی ها اونجا هم کار پیدا میشه؟ فکر کردم از اولین روزی که رفتم میرم دنبال کار, شاید هم بچه ها از همین جا هم برام پروژه کار جور کنن و من اونجا انجامشون بدم.
خستم خسته… دوست دارم زود تر یک اتفاقی برام بیفته که این مسئله رو فراموش کنم… تا بتونم دیگه انرژیم رو از خودم تأمین کنم. همین… قطار میره و من هم باید باهاش برم کاری هم نمیتونم بکنم جز تحمل کردن و آه کشیدن و فکر کردن و خالی بودن…