گاهی فکر می کردم که چرا بعضی از آدما خود کشی می کنن! بعد به جایی خاصی نمی رسیدم! حتماً خیلی بهشون سخت گذشته, که راضی به مرگ خودشون شدن… آخه همه تو زندگی به فکر خودشونن, به فکر منافع خودشون… میدونید اینم یه نوع خودپسندی, منظورم خودکشی هست آره اینم یه نوعی از خودخواهی, ولی چرا آدما خود کشی می کنن؟ کم کم دارم درکش می کنم, یه دوستم می گفت خدا وقتی کسی رو دوست دارهو نشون بده که به یادش هست تو زندگی براش سختی و عذاب درست می کنه تا روحش بزرگ شه, همهممون می دونیم آدمای سختی کشیده آدمای بزرگی هستن که میشه روشون حساب کرد. آره خدا هم به رشد آدما کمک می کنه به رشد آدمایی که لایقش هستند.
ولی گاهی شرایط برات جوری میشه که فقط میگی بسه بسه دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام, وبعد از همه چی خداحافظی می کنی از کارت درست دانشگاهت, اجتماعت, خانوادت, دوستات, بهتربن دوستات که یه روز بهترین روزا را باهشون داشتی, و با زندگیت, چون خیلی بهت فشار اومده خیلی…
آره از یه نظر زندگی جبر از یه نظر موهبت… بستگی داره چه جوری در حال گذشتن باشه,
وقتی زندگی میکنی سوار یک قطاری هستی که داره با سرعت فوق العاده به پیش می ره… میره و میره, و تو هیچ تأثیری روی سرعتش نمیتونی داشته باشی, آخه حقشم نداری, ناسلامتی 6 میلیارد دیگه هم سوار این قطارن, هوم حق پیاده شدن توی ایسگاهاشم نداری, فقط حق داری بری تا وقتی خود مأمورا تشخیص میدن بندازنت پایین تا با آرامش خیال یه زندگی جدیدی رو شروع کنی! آره اونا وظیفشون همینه و تو اونموقع خواسته ناخواسته باید بپری پایین! ولی تا قبلش باید فقط بری, مأمورا میان نزدیکترین افراد به تورو میندازن پایین و تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی, یه چند وقت گریه میکنی زاری میکنی غصه میخوری دیگه نمی خوای باشی و همه چیزای بدی که خودتون بهتر میدونید و بعد کم کم دریا آرو میشه و دوباره روز از نو روزی از نو, این یکیش.. بعضی موقع ها مأمورا کسی رو از تو نمیگیرن, قطاره دیگه, مردم توش رفت آمد دارن, با هم آشنا میشن و هزار کوفت دیگه, یه چیزی هم این وسط سینت هست که بهش میکن دل, ساده بگم و زیاد نپیچونم قضیه رو یک کلام عاشق میشی… حس میکنی پاره ای از هسیتیت عشقته هروز با هم در تماسید.. و هر لحظه بهش فکر میکنی, با هم جاهای قشنگ قطار رو میرید میبینید و اونجا رو همیشگی میکنید تو ذهنتون, خاطرش میکنید, میگذره میگذره و میگذره حالا کم یا زیادش مهم نیست, بعد از یه مدت میبینید همه چی داره بو میده, گوشی تلفنتون, میز کارتون, کتاب شعر احمد شاملوتون, و کلاً پنجره کوپتون که هرروز ازون تو به خدا نگاه میکردید, بوی باهم بودنتونو… اما یه روز میرسه که کتاب داستانی که بازش کردید باید ببندیدش, اوهوم ایندفعه هم شما کاری نمیتونید بکنید این دفعه هم باید تسلیم شید.. اشتباه نکنید حرفی از مأمورا نسیت این دفعه حرف از کتابیه که شروع به نوشتنش کردید, باید تمومش کنید. ولی چرا باید تمومش کرد؟ نمیشه یک کتاب رو تا آخر سفرتون بنویسید… نه! قرار نشد تو دخلی تو اینکارا داشته باشی دیگه… میره. اونم میره و تو یک بار دیگه احساس میکنی همه چی برات تموم شده گاهی این روزای سختی خیلی طول می کشن و تو دیگه نمی تونی ببینی که هنوز هم باید با سرعت حرکت کنی… با سرعت و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی, نمیتونی قطار رو به عقب برگردونی تا روزای قشنگ دم پنجره ات رو تکرار کنی… باید آه بکشی و فقط بهشون فکر کنی.. نامردی هم نکن یادت نره که روزای خوبی بودن… ما هر بار توی این قطار برامون یه چیزی مسأله میشه.. اول اسباب بازیی که دوسش داریم بعد جدایی از پدر و مادر برای مدرسه رفتن بعد امتحان نهایی, بعد کنکور, بعد مدرک, بعد پول, بعد دختر, بعد کار, بعد درد جدایی, درد تنهای, بچه هامون.. زندگی اونا… و آخر هم به زمان اومدن مأمورا…
اما یادمون نره ما مجبوریم توی این قطار باشیم و در برابر همه مصیبت ها و سختی هایی که سرمون میاد باید مقاومت کنیم اگر نکنیم هم آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته…
بیاید درک کنیم که چقدر زندگی کوتاهه, بیاید یادمون نره که سختی برای هممون هست.. همدیگه رو تنها نذاریم… به خاطر چرت همدیگه رو ترک نکنیم… بیاید پنجره یادمون نره… اول آخرش پیش خودشیم…
نظر تو چیه؟