فکر کنم فردا تولد اينجاست… يک سال گذشت اونم چه يک سالی اونگار ده سال گذشت همه چی تو اين يک ساله برام عوض شد تنها چيزايی که برام از قبل همونجور يکنواخت موندن لباسای قديميم بودن حتی خانوادم هم برام يه رنگ ديگه ای پيدا کردن… توی اين چند ماه آخر اين يک سال خدا خيلی بهم کمک کرد و تونستم به خواستهام برسم نه خواسته های مادی …
بزرگترين سرمايه ای که تو اين مدت به دست اوردم طرز نگاهم به نگاههاست … چقدر خوبه که ميتونم همه اين يک سال رو تو آرشيو اينجا ببينم و بفهمم که چه کارايی کردم و چه کارايی باهام کردن … ديشب خواب يکی از دوستای اين يک سالمو ديدم… خيلی دلم برای اون موقعها تنگ شده چقدر سرسری باهاش برخورد ميکردم چقدر بی ريا چقدر بی ملاحظه بودم ولی اونم چقدر نامرد بود… درسته که من ساده بودم و با قضيه ساده برخورد ميکردم ولی اونم چقدر بی مرام بود واقعا دلمو شيچست…