آرشیو ۱۴ شهریور ۱۳۸۲

داستان جديد سيلوکو!

۱۴ شهریور ۱۳۸۲

سيلوکو خيلی غل خورده تازه سنگينم شده … هر کسی ديگه نميتونه به اين راحتيا غلش بده و باهاش غل بخوره… سلوکو از بالای اون کوه که قبلا گفتم آروم آروم داره همه چزو ميبينه و شايد يه روز به سمت یکیشون غل خورد… فقط اينو ميدونه که بالاخره يه روز بايد اين کارو بکنه…
سيلوکو تنها نيست… خيلی دايره ها و سيلوکوهای ديگه پشتشن… دلش گرم گرمه… از همشونم ممنونه… ولی بالاخره کی ميخواد غلش بده؟! تو ميدونی؟

۱۴ شهریور ۱۳۸۲

چه گهی دارم میخورم نمیدونم؟! وقتی باهاشم اصلا از خودم راضی نیستم…
اصلا حالت خوشایندی برام نداره…
امیدوارم منو ببخشه…
چرا اینجوریه ؟ شاید به خیلی چیزا بستگی داره اولیشم اینجاست… دلم…