تا حالا نشده ظهر عاشورای يک سالی گرم و آفتابی نباشه…
من فکر ميکنم دليلش جمع شدن يک عالمه انرژيه که از تک تک افرادی مياد که اين مسئله رو قبول دارن…
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « بهمن | فروردين » | |||||
| ۱ | ۲ | |||||
| ۳ | ۴ | ۵ | ۶ | ۷ | ۸ | ۹ |
| ۱۰ | ۱۱ | ۱۲ | ۱۳ | ۱۴ | ۱۵ | ۱۶ |
| ۱۷ | ۱۸ | ۱۹ | ۲۰ | ۲۱ | ۲۲ | ۲۳ |
| ۲۴ | ۲۵ | ۲۶ | ۲۷ | ۲۸ | ۲۹ | |
تا حالا نشده ظهر عاشورای يک سالی گرم و آفتابی نباشه…
من فکر ميکنم دليلش جمع شدن يک عالمه انرژيه که از تک تک افرادی مياد که اين مسئله رو قبول دارن…
بابک امروز رفت پيش شيطان بزرگ ايشالله که بهش خوش بگذره و سفرشون با سلامتی همراه باشه…
ولی اينو ميخواستم بگم هميشه جدا شدن از يه دوست يا يه آشنای قديمی خيلی رنج آوره مخصوصاْ اينکه يه چيزی مثل يه پيوند بينشون باشه… اونوقته که تازه آدما قدر همديگه رو ميدونن… مثل همون موقعهايی که تو بين يک عالمه غريبه يک آشنا رو پيدا کنی لحظه شيرينيه.. مثل موقعه ای که يکی بهت ظلم کرده باشه، حقت رو خورده باشه، بهت نامردی کرده باشه اون موقع هم يه آشنای قديمی برات ارزشمند ميشه…
ذات ماها اينطوريه که تا يه چيی رو از دست نديم قدرش رو نخواهيم دونست.
يه سيلوکو بود که مامان و بابش از بچگی بهش گفته بودن اون يه دايره است که هر جا بخواد ميتونه غل بخوره… آخه ميدونيد سيلوکو ها هم ميتونن دايره بشن ولی خودشون بايد بخوان … البته اگه پدر و مادرشون دايره باشن خيلی راحت تر به اين خواستشون ميتونن برسن … ولی سيلوکوی قصه ما اينو نميدونست فکر ميکرد چون مامان و باباش گفتن اون يه دايره است ديگه واقعاْ يه دايره است و احتياج به هيچ تلاشی هم نداره … سيلوکو خيلی خوب پيش ميرفت و زندگی تقريباْ خوبی هم داشت هميشه مامانش فکر ميکرد اون يه دايره خيلی بزرگ خواهد شد که راحت تا اون سر دنيا هم ميتونه غل بخوره هميشه به بچش توصيه ميکرد که مواظب خودت باش و گول مربع های ساکن رو نخوره. سيلوکوها وقتی بزرگ ميشن تبديل به يکی از اشکال هندسی ميشن… که موفق تريناشوت دايرههای بزرگی ميشن… تو هر ۱۰۰ تا سيلوکو حداکثر ۵ تا دايره ی بزرگ از آب در مياد. ولی بقيه مربع و مستطيل و مثلث و ۶ گوش ميشن… مستطيل ها شخصيتشون به مراتب از مربع ها کامل تره. سيلوکوی ما تا موقعی که بزرگ نشده بود هيچ کدوم از اين ماجراها رو نميدونست يعنی ميدونيد حتی احتمال يک درصد هم نميداد که چيزی غير از دايره از آب در بياد… سيلوکوی ما داشت کم کم بزرگ ميشد که فهميد همچين هم خوب غل هميخوره ديگه مثل سابقا نيست که هر جا دلش بخواد غل بخوره داشت کم کم ميفهميد که غل خوردن هميشه يه جور نيست … کم کم داشت به اين نتيجه ميرسد که شايد يه قطاع خيلی کوچکش از بين رفته ولی پيش خودش ميگفت که نه خيلی زود زود مصل سابق ميشم… سيلوکو به خاطر گذشته ها خيلی اعتماد به نفس خوبی داشت و به اون کمبودش زياد توجه نميکرد همچنان از بقيه برو بچسشون جولوتر بود… ولی بچه ها سيلوکو فقط غل خوردن خوب رو توی مسری ميدونست که مامان باباش بهش ياد داده بوده… اون نميدونست که توی زندگيه سيلوکويايی هزار و يک راه هست که برای تبديل شدن به يک دايره خوب بايد تو همه اونها غل خوردن رو ياد گرفت… برای همين سيلوکو همچنان در اشتباه بود تا اينکه….
…ادامه دارد….