بعد از حدود دو ماه دوباره همت کردم و ساعت ۶ صبح که از خواب بيدار شدم به اينترنت وصل شدم… اونقدر دلم برای بلگ نوشتن تنگ شده که نگو…
ولی همونجور که خودتم ميدونی تا امتحانها بيشتر از دو سه هفته نمونده .. من هم با يه دوست خيلی خيلی خوب برنامه ريزی کرديم و داريم درس ميخونيم…
خدا رو شکر دوباره زندگيم به روال سابقش برگشته …كلي تصميمات هم براي آينده گرفتم … كلي كاراي خوب خوب…
با بهنام هم تصميم گرفتيم تعطيلات بين دوترم حتماً دو تايي بريم شمال و يه كار خير بكنيم…
تازه يه چيز ديكه هم اين روزا فهميدم … فهميدم كه آدمهاي گريه اوووو به هيچ جا نميرسن… اينا همون آدمايي هستن كه به زور خودشونو ميخوان تو قلب يكي جا كنن ولي عمراً ….
تازشم 6 بهمن 85 رو بچسب با كوچولو… چه شود …