آرشیو آبان ۱۳۸۱

پرواز اعتماد

۲۹ آبان ۱۳۸۱

پرواز اعتماد را تجربه كنيم
وگرنه
بالهاي دوستيمان ميشكند.

دوستي من با يه نفر اول يه جورايي شروع شد كه خودمم انتظارشو نداشتم و كاملاً جا خوردم… براي همين هم عكسالعملاي نابخردانه دراوردم. كه باعث شدن دوستيمون از حالت اوليه خودش خارج بشه و من كلي اعصابم بريزه به هم، اما حالا با گذشت يه مدت نه چندان زياد دوستيمون داره به يه چيزه قشنگي غير از حالتهاي معمولي تبديل ميشه آخه ميدوني وقتي يكي رو دوست داری، انتظارت ازش ميره بالا دوست داری هميشه همونطوري كه تو دوسش داري رفتار كنه كه اين خيلي بچگونس… البته بهت بگما من خودمم هنوز x هاي زيادي برام به جا مونده كه خدا كنه برام بگيشون تا يه پرواز اعتماد رو با هم تجربه كنيم… حالا بيا به زبون خودمون يكمي بعد از افطار دعا كنيم…
خدايا كاري كن همهى سو هاي خوش صحبت حرفاي دونالدهاي كر رو بفهمن
يه كاري كن وقتي چراغ، آبي با خال خالهاي خردلي ميشه بدونيم چي كار بايد بكنيم
خدايا دايره بودنمون رو تشديد كن…
خدايا يه هيچكس خوب براي همه جور كن…
لنگرمونو از كشتيمون كوچيكتركن…
خدايا گولومون نكن…
براي سرامون لولا بذار…
ايشالله بفهميم كه موهامون موج دارن يا سرمون…
بيا هيچ وقت به انعكاسمون نخنديم…
بيا همون باشيم كه بايد بره…
خدايا هيچ وقت اژدهاي گريندلي گرانمون نكن…
بيا معني يه قطعه پازل بودنو بفهميم و هيچوقت يه تير به طرف آسمون نزنيم…

تنهايی عقب افتاده!!!

۲۸ آبان ۱۳۸۱

خيلی حيف شده که کسايی که دور اول تو مسابقه بهترين بلاگ شرکت نکردن نميتونن تو دور دوم رای بدن…
فعلان تنهايی با اختلاف ۱۱ تا از بلاگ اول عقبه…[+]

از دست هيج کس کاری…

۲۷ آبان ۱۳۸۱

امروز از بس تايپيدم كه ديگه شده بودم يه پا تايپيست واقعي… كلي جدول با سمبلهاي مختلف …
خلاصه امروز از سحر تا ساعت 12 بعدازظهر فقط ميتايپيدم…
در عرض ديروز و پريروز با فلش يه شبيه سازي درست كردم كه خودم هم تو كفش موندم … اين شبيه سازي آخر مهندسيه ديگه كلي فيزيك مكانيك داره كلي فرمولاي محاسبات عددي آخه ميدوني ديكه تو اين جور كارا كه نميتوني انتگرال نامعين و از اين قبيل فرمولا به كار ببري كه، بايد يه راهي پيدا كني كه فرايند رو برات مدله بكنه…
پنجشنبه دو تا امتحان دارم كاشكي ميشد به جاي آمار فلش و به جاي مدار امتحان سرعت تايپ ميگرفتن اينجوري من حتماً 20 ميشدم…

آقا اين Bryan Adams هم كلي داره به من حال ميدهها .

يه سري از خصوصيات آدم هست كه انگار با تاروپودش آميخته شده ولي كاشكي ميشد اينا رو هم درست كرد.. نميدوني چقدر حال ميكنم وقتي يه نفر مياد خصوصي ايرادامو بهم ميگه مخصوصاً كه برام مستدل هم باشن… شايد اين بهترين هديهاي باشه كه يه نفر ميتونه بهم بده، ولي ميكم يه سري از ايرادا هست كه…!! مثلاً من هر كاري كردم … هر چي فكر كردم تا يه راه حل براي اينكه ديگه زود ناراحت نشم پيدا كنم نشد كه نشد.

امروز در كمال اليور تويستي (به قول يكي!) افطهر كردم… ولي دلم براي خودم نسوخت… بهاره خانم خونه مادر شوهرشون تشريف داشتن منم دعوت كردن منتها من حال و حوصلشونو نداشتم… مامان اينا هم كه انگار خيلي مشهد داره بهشون خوش ميگذره حالا حالاها قصد برگشتن رو ندارن… علي مونده و حوضش…

ديگه شده عادتم، افطار كه ميكنم يكي دو ساعتي تلفن… بعدشم كامپيوتر،
راستي امروز دوشنبش خيلي با بقيه دوشنبه هاي ديگه فرق داشت، خيلي بهتر بود! آقاي فيضيان هم كلي مارو سر كلاس حل تمرينش خندوند… بيچاره سر كلاي دخترا دست و پاشو يه جورايه خفيفي گم ميكنه… بعضي ها هم كه آخر ذاتن، از اين حالتش سواستفاده ميكنن…
هيچي جاي دوست خوب رو نميگيره تازگيا فهميدم كه بعضي از دوستامو از كامپيوترم بيشتر دوست دارم…
وااااااي چقدر آدم وقتي مورد محبت كسي كه انتظارشو نداره قرار ميگيره حال مينكه…. دنيا ميشه رنگين كمون صورتيي…
از اوني كه بهم 4 صفحه qoute داد ممنونم..بازم از اين كارا بكن. يكيشون اين بود كه من خيلي باهاش حال كردم:
از دست هيچكس كاري ساخته نيست
وقتي آسمان قصد باريدن دارد…
در ضمن اينا كپي رايت دارن استفاده ازشون به هر نوعي ممنوعه چون پدرم در اومده تا گرفتمشون…
راستي برو به تنهايي راي بده تا اول بشن من كه راي دادم…

۲۵ آبان ۱۳۸۱

هر کی گفت اين چه آهنگيه؟؟؟

هيچ تاحالا فکر کردی آدم تو هرروز هفته دوست داره يه کارای خاصی رو انجام بده ؟ يا حداقل من اينجوريم… مثلاْ شنبه‌ها دوست دارم فقط برم دانشگاه و از اون طرف شرکت و بعد هم خونه و اصلاْ دوست ندارم برم گردش يا مهمونی…. يکشنبه‌ها شبای برگشتنشو خيلی دوست دارم مخصوصاْ وقتی با يه دوست تو اون وقت شب برگردی و درددل کنی… دوشنبه‌ها دوست داشتم تو شرکت خيلی کار باشه تا من مستقيماْ از دانشگاه برم سر کارو کلی کار کنم … سه‌شنبه‌ها اصلاْ دوست ندارم موبايل رو با خودم ببرم ،دوست دارم برای خودم باشم… دوست دارم به کارای عقب افتادم برسم… درس بخونم … action script بخونم…. سايت flash ببينم .. خلاصه که از وقتم سوءاستفاده کنم… چهارشنبه‌ها دوست دارم برم گردش اونم با یه دوست يا دوستای خوب… پنجشنبه‌ها هم که فقط ميگذره تا حالا به بهینه بودنش فکر نکردم… جمعه ها هم با خانواده .. خونه‌ي مامان‌بزرگام… خونه‌ی فامیلام… البته استثناء هم داره مثل کلید طلایی
شنبه‌ها هم چت(یعنی میرم تو خودم با گفتکو اشتباه نگیر) میکنم دوست دارم با یکی درد و دل کنم

کامپيوتر…

۲۴ آبان ۱۳۸۱

همه ميگن هيچ جا خونهى آدم نميشه … من ميگم هيچ كامپيوتري كامپيتر خودم نميشه!…. چه ميخواد كامپيتر شركت باشه … يا كامپيوتر بابك كه اندشه… نه چت كردن جاي ديگه ميچسبه نه بازي كردن…. تو اين مسئله كيبورد هم نقش بسزايي بازي ميكنه… خيلي جالبخ كه من با كيبورد خودم وقتي كار ميكنم لازم نيست به دمهها نگاه كنم.. ولي با بقيه نمتونم!
آقا خلاصه كه ديشب جات خالي بود خونهي بابك اينا بودم… كلي Maxpain و Fifa2003 بازي كرديم…
با كامپيوتر بابك هم نتوستم برا بروبكس كامنت بذارم
بازم كليد طلايي كلي نكات اخلاقي ياد داد…. دلت آب…
با يكي هم قرار مدار ازدواج رو ريختيم و براي زندگي آيندمون تصميم گرفتيم كه مهمترينش اين بود كه حتماً تو خونه دو تا كامپيوتر داشته باشيم … اينم خودش تصميم بزرگيه ها…

دکمه‌ي ريستار

۲۲ آبان ۱۳۸۱

منتظر ميمونم تا بالاخره اين هم بگذره…
خيلی وقتا تو زندگيم ميشه که منتظر ميمونم نا يه چيزی تموم بشه ، يه چيزی شروع بشه…
به قول خودمون يه ريستارت بشم… وای کاشکی ميتونستم هر موقع دلم ميخواست خودم دکمه‌ی ريستارت رو بزنم… چه خوب ميشد به هر کسی اجازه ميدادن برای ۳ بار تو زندگيش از هر جا به هر جا که دلش ميخواد ريستارت بکنه… شرط ميبندم اگه قابليت جابجاييش بين آدما وجود داشت بچه مايه دارا سريع ازش استفاده ميکردن و بعد ميرفتن مال يکی ديگه رو ميخريدن… يکی هم مثل من همش ميتريسد که آيا الان زمان استفادش رسيده يا نه…

يکی هم مثل بهاره همون سال اول همشو تموم ميکرد … مامانم سهم خودشو ميبخشيد به بهاره و بابام هم بهترين استفاده رو ازش ميکرد و ما رو هم راهنمايی ميکرد…
يه جاهايی اون دکمهه خيلی به درد ميخورد … مثلاْ تو دوستيها… اگه يه کاری ميکردی که رابطتون مثل سابق نميموند اونوقت زمان مناسبی برای استفاده از دکمهه بود…
ولی ببين ما الان هم خيلی از اين دکمه ها داريم استفاده ميکنيم … خوش بحال اونايی که استفاده هاشون يه جور نيست و هر دفعه موضوعش با دفعه‌ي قبل می‌فرقه… اونايی هم که به علت استفادشون از اون دکمهه فکر نميکنن هيچ وقت ۱۰۰۰ تا فرصت هم براشون کافی نيست…
سجاد ميگه هر کاری ميکنی برای خدا بکن حتی وقتی ميخوای خودتو جولوی آيينه ببينی

بلاگ ..بلاگر….کامنتر

۲۰ آبان ۱۳۸۱

ديگه از بس بلاگاي بچه ها كارشون بالا گرفته تو اين چند روزه كه فقط مجبورم اونا رو بخونم و براشون نظر بذارم…. بعضي ها هم خيلي كم كارشون گرفته تازه هي ميرن تو اين بلاگاي ديگه كامنت دو كلمهاي ميذارن و زيرش لينك بلاگ خودشون رو ميذارن… بعضي ها هم هر چي بقيه تو کامنتاي قبلي گفتن تاييد ميكنن… بعضي ها هم منتظرت تا يه شخص مورد نظرشون نظر بده اونا هم بجاي نظر دادن به يادداشت بلاگر به نظر اونا جواب بدن تا بگن آره من فقط به تو توجه دارم حتي تو بلاگ اين بلاگر… ولي خوبه ، بازيه خوبي شده… مخصوصن با اومدن اين چهار تا بلاگ جديدا كه لينكشون اون بغل هست بازي خيلي مهيج شده … بعضي ها هم فرصت رو غنيمت شمردن تا تو بلاگ يكي كه مد نظرشونه ولي بهشون محل نميذاره مثه جت دقيقاً 2 3 دقيقه بعد از يادداشت بلاگر كامنت بذارن تا …
اي واي چقدر گفتم بعضيا ، حالا خوبه نصف بيشتر اين بعضيا خود منم ..

کليد طلاي

۱۹ آبان ۱۳۸۱

همیشه داشتن يه دوست خوب مثل داشتن يه کليد طلايی … البته اگه معنی دوست خوب رو بدونيد…دوست خوب معيارش به هر چی با هم بييشتر باشيم بيشتر با هم رفيقيم نيستا…البته تا يه حدی در کنار هم بودن برای شناخت لازمه ولی نه برای هميشه…
کليد طلايی من شده حلال مشکلاتم … اصلاْ‌ کافی من دهنمو باز کنم تا اون همه چی رو در مورد علی مشکلم بهم بگه…. حتی فکر نکنم مامان و بابام هم اينقدر خوب منو شناخته باشن… ولی کليد طلايی چرا.. واقعاْ اگر اين دو شب رو باهاش نميبودم الان اعصابم درب و داغون بود هوارتا…
کليد طلايی جون دستت درد نکنه … دستت درد نکنه که شدی سنگ صبور منو ، من رو آرومم کردی….مرسی که مشکلاتم رو بهم گفتی … مرسی که کمکم کردی تا دو سه تا از اخلاقای بدم رو که تاحالا متوجهشون نبودم بفهمم…. مرسی که منو دوست داری

مارگزيده

۱۸ آبان ۱۳۸۱

يه چيزی داريم به اسم حد… کاشکی ميشد تو همون اول حد رو مشخص کرد…
ميدونی بعضی موقعها اين حدا خيلی قشنگ معلوم هستن و احتياج به هيچ کاری نيست… اين جوری آدم کلی راحت … ولی ای داآآآآآآآآآد از وقتی که گول بخوری… اونم از نوع بدش … ميدونی تقصير خودتم نيستا تنها مشکلت اينه که ساده‌ای … فکر ميکنی همه‌ي آدما هم مثل خودت اينجورين (لطفاْ به دستم نيگاه کن) صاف و صادق .. هر چی به زبونت مياد واقعاْ‌ از صميم قلبت داری ميگی… ولی همه که اينجوری نيستن… اينطوری ميشه که با تجربه ميشی…ولی وقتی با يه تجربه آدم نشی و چند بار ديگه بره تو پاچت اونقت ديگه حسابی حسابی با تجربه که هيچ ميشی مار گزيده….

خسته نباشی

۱۸ آبان ۱۳۸۱

يه سری از بچه‌ها درستش کردن… حالا معلوم نيست چی ميخواد بشه … غفط خدا منه ائامه پيدا کنه..