آرشیو ۲۷ مهر ۱۳۸۱

سلطان غم مادر!

۲۷ مهر ۱۳۸۱

اصلاْْ دلم نمي‌خواد که اينجا انرژی منفی داشته باشه، فقط بگم که حالم با خاطره نوشتن جور در نمياد…..
ولی نميتونم اين روز بيادموندنی رو ننويسم . امروز يه جورايی آخر خوش شانسی من بود به قول بهنام جونم معلوم نيست از کدوم دنده پا شدم، بگذريم که آقا چشماشون از حسودی داشت در ميومد آخرشم يه جوری خرم کرد.
از اول تا آخر دانشگاه پر بود از تحويل گرفتنای من توسط افراد حقيقی و حقوقي، حتی اون خانوم بد اخلاقه‌ی گروه رياضی هم منو تحويل گرفت جوری که فقط مونده بود بگه بوس نمی‌خوای؟!!!‌ بابک جون هم که ول کن من نبود يک سر چسبيده بود به من (الان شاکی ميشه) جوری که سر کلاس ++C از گربه‌ی پسمالو هم دست کشيده بود اومده بود بقل من هی مزه ميريخت ! يه کم هم خاطره رو آرنج من نوشت يعنی بهتره بگم حرف دلشو نوشت … … هيچی ديکه آخر سر دست من شده بود برد نظر خواهی … گربه‌ی پشمالو هم يک صفت دوست داشتنی رو بازوم نوشت … خودمم رو ساعدم نوشتم سلطان غمها مادر ، که بی نصيب نمونم…

ميدونم من خيلی بدم امروز دو تا کار بد کردم ، خدا سوسکم کنه! اوليش اينکه نرفتم ملاقات خواهرم ، بيچاره عمل داشت همشم تقصير اين آقای تنها نرمال جمعمون شد… خدا اونم سوسکش کنه، شده يه پا ذغال خوب!
آخر سرم با جناب only normal و دو تا گل ديگه رفتيم يه فيلمی که بهتره اسمشم نگم … من فکر نمی‌کردم به فيلم اينققدر ميتونه بد باشه!!!!!!
راستی کار بد دومم هم اين بود که جلوی مردم يکی رو يه چی صدا کردم که واقعاْْ بايد گفت ای واااای آخه مردم چی ميگن ؟!! (ولی خدا وکيلی خيلی باهات حال ميکنم نميتونم جولوی خودمو بگيرم همه جوره هم هستم … از قبيل نوکر و چاکره و الخ.)
خوب بسه ديگه خوبه حالم خوب نيستاااااا!!!!

۲۷ مهر ۱۳۸۱

ا امشب اين شونزدهمين آدمی بود که به من گفت ٬٬ مهربون٬٬ !!!!!!!
بابام اينا کلی از دست سنگدليه من شاکين!