امشب بالاخره بعد از ۳ ماه با خوهرم آشتی کردم …. اين آدم در ۲ ماهی اخير کاملاْْ از زندگی من حذف شده بود … يه جورايی بد هم نبودااااا!!
حالا بگو چه جوری با هم آشتی کرديم ؟ خانم فردا عمل دارن ، امشب وقتی داشتيم خانئادگی با هم ميرفتيم بيرون طی يک برنامهی از قبل تنظيم شده که من توش نبودم منو انداختن بغل بهارن خانوم و ما رو با هم آشتی دادن البته اولش بابام میخواست زورکی ما رو آشتی بده منظورم با تحکم و از اين حرفای ولی بالاخره با سبکی کاملاْْ شيک و با کلاس همديگه رو ماچيديم!! فک کنم از اين ماجرا ۲ تا نيني ها خيلي خوشحال بشن شايدم نشن کی ميدونه؟؟؟
——-
امشب خيلي دلم برا بابام سوخت و همينطور فهميدم که من از جنبهی غرغرو بودن به مامانم رفتم … اين بابای بيچارهی من همش توسط افراد مختلف ازش ايراد گرفته ميشه البته تقصير خودشم هست ، يه جورايی ساز مخالف ماهاس … يه کارايی ميکنه آدم لجش در مياد يعنی فک ميکنم ميخواد يه جوری بابا بودنش و بهمون تحکم کنه ديگه ، از طرف ديگه اين مامان و بهاره هم يک سره ازش ايراد ميگيرن اين بيچاره هم خيلی جلوی علی (شوهره بهاره) حساسه و کلی سرخ و سياه (به جای سفيد) ميشه … هر چند وقت يه بار هم مياد پيش من درد و دل مينکه برای همين ديگه من نميتونم ازش ايراد بگيرم
چون خيلی نامرديه ديگه… يه وقتا که اين چيزا پيش مياد فکر ميکنم بنده خدا هيچ کسی رو نداره !!
.