اي خدا كي ميشه من اين اخلاق گندم رو ترك كنم ؟! همش توقع! همش انتظار بيجا!
همش لوس بازي! آخه مرتيكه به تو شه كه بقيه چي كار ميخوان بكنن؟ مگه تو وكيل وسيع مردمي؟!
ديشب طي يك اقدار سريع تصميم گرفتيم امروز بريم نمايشگاه IT ولي من آخر يرم نفهميدم نمايشگاه IT بود يا نمايشگاه ISP ها … آقا نمي دوني چقدر كارت مفتي گرفتبم. كلي حال كرديم . اصلاًً انتظار نداشتم تو اون زمان 10:30 ديشب تا صبح اونقدر آدم از قرارا مطلع بشن. نرزديك 15 نفر بوديم كلي هم خوش گذشت ، دل همه هم آب … ولي منم كم خل نيستما با اين حال بد ، تب و لختي و شلغِم نخوري و غذا فقط شير بودن كلي راه رفتم وقتي رسيدم خونه و دراز كشيدم ديگه هيچي نفهميدم … تا همين الان كه بلند شدم و حوس نوشتن كردم …
تو نمايشگاه آدماي بچه خارج هم بودن كم هم نه! بعضياشون كلي تحويل ميگرفتن و يكيشون كه ژاپني بود با هيچ زبوني جوابمونو نداد و نهايت حرفش اين بود كه كار ما هم مثل بقيهي شركتهاي ديگهي اين نمايشگاه بريد از اونا بپرسيد، خلاصه خيلي ضايمون كرد.
راستي ديشب يكي كه كلي وقت باهاش ميچتم و فقط مىدونم كه از بچههاي دانشگاست گفت كه “خوب من از تو خوشم مياد ، يكي از بچههاي خودتون هستم” و ار اين حرفا هر چي هم بهش گفتم آخر تئ كيستي گفت منو درك كن اگر بگم دوستيم با خيليها به هم ميخوره ! اينم شده Mystry زندگي من! حال ميكنيد؟
آخ راستي يادم رفت تو نمايشگاه يك قسمت دردناك هم داشتم براي 10 دقيقه سجاد جونم رو گم كرديم ! ديگه خيلي حول كرم گفتم اي وااااااااااااي حالا جواب مامانشو من چش بدم؟!!!
نمايشگاه قسمت خوب هم داشت يكي يه گل با عشق رو بهم تقديم كرد( البته قبلش منم اين كارو باهاش كرده بودم) گل الان بقل دستمه حيف كه پلاسيد! والا ميتونست يادگاري خوبي باشه! شايدم تاكسيدرميش كردم.
طي يك خبر فوقالاده مطلع شدم بچههاي انجمن ميخوان كلاس action script 40 جلسهاي برگزار كنن . برم ببينم اينا چقدر بارشونه البته تعريف يكيشونو خيلي در اين زمينه شنيدم خدا کنه خودش درس بده!
) جوری که سر کلاس ++C از گربهی پسمالو هم دست کشيده بود اومده بود بقل من هی مزه ميريخت ! يه کم هم خاطره رو آرنج من نوشت يعنی بهتره بگم حرف دلشو نوشت …
… هيچی ديکه آخر سر دست من شده بود برد نظر خواهی … گربهی پشمالو هم يک صفت دوست داشتنی رو بازوم نوشت … خودمم رو ساعدم نوشتم سلطان غمها مادر ، که بی نصيب نمونم…