آرشیو مهر ۱۳۸۱

نمايشگاه….تب…

۳۰ مهر ۱۳۸۱

اي خدا كي ميشه من اين اخلاق گندم رو ترك كنم ؟! همش توقع! همش انتظار بيجا!
همش لوس بازي! آخه مرتيكه به تو شه كه بقيه چي كار ميخوان بكنن؟ مگه تو وكيل وسيع مردمي؟!

ديشب طي يك اقدار سريع تصميم گرفتيم امروز بريم نمايشگاه IT ولي من آخر يرم نفهميدم نمايشگاه IT بود يا نمايشگاه ISP ها … آقا نمي دوني چقدر كارت مفتي گرفتبم. كلي حال كرديم . اصلاًً انتظار نداشتم تو اون زمان 10:30 ديشب تا صبح اونقدر آدم از قرارا مطلع بشن. نرزديك 15 نفر بوديم كلي هم خوش گذشت ، دل همه هم آب … ولي منم كم خل نيستما با اين حال بد ، تب و لختي و شلغِم نخوري و غذا فقط شير بودن كلي راه رفتم وقتي رسيدم خونه و دراز كشيدم ديگه هيچي نفهميدم … تا همين الان كه بلند شدم و حوس نوشتن كردم …
تو نمايشگاه آدماي بچه خارج هم بودن كم هم نه! بعضياشون كلي تحويل ميگرفتن و يكيشون كه ژاپني بود با هيچ زبوني جوابمونو نداد و نهايت حرفش اين بود كه كار ما هم مثل بقيهي شركتهاي ديگهي اين نمايشگاه بريد از اونا بپرسيد، خلاصه خيلي ضايمون كرد.
راستي ديشب يكي كه كلي وقت باهاش ميچتم و فقط مىدونم كه از بچههاي دانشگاست گفت كه “خوب من از تو خوشم مياد ، يكي از بچههاي خودتون هستم” و ار اين حرفا هر چي هم بهش گفتم آخر تئ كيستي گفت منو درك كن اگر بگم دوستيم با خيليها به هم ميخوره ! اينم شده Mystry زندگي من! حال ميكنيد؟

آخ راستي يادم رفت تو نمايشگاه يك قسمت دردناك هم داشتم براي 10 دقيقه سجاد جونم رو گم كرديم ! ديگه خيلي حول كرم گفتم اي وااااااااااااي حالا جواب مامانشو من چش بدم؟!!!
نمايشگاه قسمت خوب هم داشت يكي يه گل با عشق رو بهم تقديم كرد( البته قبلش منم اين كارو باهاش كرده بودم) گل الان بقل دستمه حيف كه پلاسيد! والا ميتونست يادگاري خوبي باشه! شايدم تاكسيدرميش كردم.

طي يك خبر فوقالاده مطلع شدم بچههاي انجمن ميخوان كلاس action script 40 جلسهاي برگزار كنن . برم ببينم اينا چقدر بارشونه البته تعريف يكيشونو خيلي در اين زمينه شنيدم خدا کنه خودش درس بده!

عيد همه مبارک ! واای خدا چقدر جشن! چقدر عروسی! چفدر شيرينی و شربت!
از همه باحالتر محلهی ارمنیها بود اونقدر شلوغ شده بود که نيروی انتظامی هم اومده بود و به نظم پارتی کمک میکرد.

آقا شب شعر بوديم، وووای چه شعری بود اين ٬دلم تنگ٬ است. عجب لحن کوبدهای داشت اين آقاهه . حيف که مجری ريده بود به حس و حال مجلس.

من کلی مرلم گذاشتم از دانشگاه رفتم شرکت از اونجا دوباره واسه شب شعر برگشتم دانشگاه . چه خوب شدش ولی چون باعث شد نظرم راجع به يکی برگرده و با هم رفيق بشيم.
قرار شد قطعهی ادبيم رو براش بفرستم فکر نمیکردم اينقدر بچه باحال باشه. خدا رو شکر که يه کار مثبت کردم امروز….. ولی آقا دارم ميميرم معلوم نيست اين چه مرضيه !؟ با ۲ تا آمپول پنسيلين هم دست از سرم بر نداشته هنوز.

به سمت شرکت با بهنام جون جونم بوديم. اسم جديدشه . خودش انتخاب کرده .کلی در مورد بچهها بحث کرديم و به نتايج خوبی هم نرسيديم چون يه وصله به من چسبوند:حوس باز!
ولی من قبولش ندارم ، نرمال جون بد برداشت کرده من که به خاطر حوس با کسی قهر و آشتی نميکنم که! بعضس از رابطههای من با افراد بر خلاف ظاهرشون خيلی سادهتر و سطحیتر از اين حرفاست. من خودم به اين موضوع هیچ شکی هم ندارم. منتها بعضی موقعها دل ديگه از يکی خيلی خوشش مياد. ميگن دل به دل راه داره تو قبول نداری؟
آدم به يکی نسبت به بقيه بيشتر جذب ميشه. همين!

راستی از لطف مهشيد نسبت به بلاگ ممنونم .

کم کم داره آهنگ بلاگ هم مياد …
عکس جوجو هم که هيچ کس نداره !

خرس مهربون هم يه صفر تومانی درست کرده رديف رديف! من که تو کفش موندم اين خرس مهربون آخر حوصله و سليقه و نظم… اگه من نداشتمش چی کار میکردم؟

فعلاْْ همين.

من اصلاْْ هم لوس نيستم ، خوب وقتی آدم مريضه مگه مريضه بره دانشگاه سر کلاس اخلاق بشينه؟

آاای خدا بايد برم آمپوووول !
من با خيلي‌ها حال ميکنم ولی با بعضيا بيشتر، يه طوری که اگه نباشن ديگه حال نمکنم …

امروز آبجی بهاره لوسه از بيمارستان اومد، بيچاره خيلی ميدرده، دلم براش می‌سوزه ، خدا خوبش کنه!

دوست دارم قسمتای خوب رو بگم : از دانشگاه برگشتنه با بچه‌ها اومدیم به قول یکی از همونااا بارون و بوی خاک و کنار دوستان بودن خیلی حال می‌ده بیشتر از همه اون کنار بهنام جون نشستن !!!! یعنی این روزا تکرار شدنی هستن ؟؟

راستی این کیه که من میشناسمش؟؟؟ آقا یا خانوم آشنا من عاشق نیستم، سرما خوردم!!! خیلی فرق دارنا!

راستی ۶ بهمن تولدم مبارک ….

آهان راستی من یه عکس جوجو میخوام ، ای جوجو اگر یه عکس از خودتم بدی قابل قبول ترجیحاْْ زرد باشه !

سلطان غم مادر!

۲۷ مهر ۱۳۸۱

اصلاْْ دلم نمي‌خواد که اينجا انرژی منفی داشته باشه، فقط بگم که حالم با خاطره نوشتن جور در نمياد…..
ولی نميتونم اين روز بيادموندنی رو ننويسم . امروز يه جورايی آخر خوش شانسی من بود به قول بهنام جونم معلوم نيست از کدوم دنده پا شدم، بگذريم که آقا چشماشون از حسودی داشت در ميومد آخرشم يه جوری خرم کرد.
از اول تا آخر دانشگاه پر بود از تحويل گرفتنای من توسط افراد حقيقی و حقوقي، حتی اون خانوم بد اخلاقه‌ی گروه رياضی هم منو تحويل گرفت جوری که فقط مونده بود بگه بوس نمی‌خوای؟!!!‌ بابک جون هم که ول کن من نبود يک سر چسبيده بود به من (الان شاکی ميشه) جوری که سر کلاس ++C از گربه‌ی پسمالو هم دست کشيده بود اومده بود بقل من هی مزه ميريخت ! يه کم هم خاطره رو آرنج من نوشت يعنی بهتره بگم حرف دلشو نوشت … … هيچی ديکه آخر سر دست من شده بود برد نظر خواهی … گربه‌ی پشمالو هم يک صفت دوست داشتنی رو بازوم نوشت … خودمم رو ساعدم نوشتم سلطان غمها مادر ، که بی نصيب نمونم…

ميدونم من خيلی بدم امروز دو تا کار بد کردم ، خدا سوسکم کنه! اوليش اينکه نرفتم ملاقات خواهرم ، بيچاره عمل داشت همشم تقصير اين آقای تنها نرمال جمعمون شد… خدا اونم سوسکش کنه، شده يه پا ذغال خوب!
آخر سرم با جناب only normal و دو تا گل ديگه رفتيم يه فيلمی که بهتره اسمشم نگم … من فکر نمی‌کردم به فيلم اينققدر ميتونه بد باشه!!!!!!
راستی کار بد دومم هم اين بود که جلوی مردم يکی رو يه چی صدا کردم که واقعاْْ بايد گفت ای واااای آخه مردم چی ميگن ؟!! (ولی خدا وکيلی خيلی باهات حال ميکنم نميتونم جولوی خودمو بگيرم همه جوره هم هستم … از قبيل نوکر و چاکره و الخ.)
خوب بسه ديگه خوبه حالم خوب نيستاااااا!!!!

۲۷ مهر ۱۳۸۱

ا امشب اين شونزدهمين آدمی بود که به من گفت ٬٬ مهربون٬٬ !!!!!!!
بابام اينا کلی از دست سنگدليه من شاکين!

۲۶ مهر ۱۳۸۱

امشب بالاخره بعد از ۳ ماه با خوهرم آشتی کردم …. اين آدم در ۲ ماه‌ی اخير کاملاْْ از زندگی من حذف شده بود … يه جورايی بد هم نبودااااا!!
حالا بگو چه جوری با هم آشتی کرديم ؟ خانم فردا عمل دارن ، امشب وقتی داشتيم خانئادگی با هم ميرفتيم بيرون طی يک برنامه‌ی از قبل تنظيم شده که من توش نبودم منو انداختن بغل بهارن خانوم و ما رو با هم آشتی دادن البته اولش بابام می‌خواست زورکی ما رو آشتی بده منظورم با تحکم و از اين حرفای ولی بالاخره با سبکی کاملاْْ شيک و با کلاس همديگه رو ماچيديم!! فک کنم از اين ماجرا ۲ تا ني‌ني ها خيلي خوشحال بشن شايدم نشن کی ميدونه؟؟؟
——-
امشب خيلي دلم برا بابام سوخت و همينطور فهميدم که من از جنبه‌ی غرغرو بودن به مامانم رفتم … اين بابای بيچاره‌ی من همش توسط افراد مختلف ازش ايراد گرفته ميشه البته تقصير خودشم هست ، يه جورايی ساز مخالف ماهاس … يه کارايی ميکنه آدم لجش در مياد يعنی فک ميکنم ميخواد يه جوری بابا بودنش و بهمون تحکم کنه ديگه ، از طرف ديگه اين مامان و بهاره هم يک سره ازش ايراد ميگيرن اين بيچاره هم خيلی جلوی علی (شوهره بهاره) حساسه و کلی سرخ و سياه (به جای سفيد) ميشه … هر چند وقت يه بار هم مياد پيش من درد و دل مينکه برای همين ديگه من نميتونم ازش ايراد بگيرم چون خيلی نامرديه ديگه… يه وقتا که اين چيزا پيش مياد فکر ميکنم بنده خدا هيچ کسی رو نداره !!‌‌

۲۶ مهر ۱۳۸۱

ای بابا خسته شدم از بس تو اين ++C تابع خوندم …تموم شدنی نيست که
بعضی موقعها بعضيا يه کارايی ميکنن آدمم خوشش مياد واقعنم حرفيه ها … مگه چقدر اين درس و اين چيزا بعداْْ به دردمون ميخوره اين خاطراته که برامون ميمونه … ميتونيم برا بچه هامون از اين خاطره‌ها تعريف کنيم ،نميشه براشون از تابع تو ++C تعريف کرد که مگه ايم چيزا تا کی ميخواد تو مغزمون بمونه؟؟
راستی تو رو خدا هر کی بلده بياد کمکم کنه من تو اين وبلاکه موندم خيلی مسخره شده لطفاْْْ نظر بديد که چی کارا کنم؟!!!

تاكنون هيچ پي

۲۶ مهر ۱۳۸۱

راستی امروز يه چيزه توپم ديدم که يه کم گريم باهاش در اومد ….

۲۶ مهر ۱۳۸۱

الان داشتم logo رو جا گذاری ميکردم…. کلی تقليد و از اين حرفا ولی خب اگه تقليد نکنم خودم که علامه‌ی دهر نيستم که اين logo هم به زودی تغيير ميکنه جون خودم ميدونم چقدر بيريخته تازه بجا اسم .ID ايمو گذاشتم حالا تصميم دارم به مکتب تقليد همچنان ادانه بدم تا بالاخره به حالت دلخواه در بي