آرشیو برای قسمت 'شخصی'

سبک شناسی موسیقی - downtempo

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

یکی از سبک های موسیقی که مدتیه ازش لذت میبرم، trip-hop و downtempo است که هر چند تعریف های خاص خودشون رو دارن ولی بیشتر مواقع با هم استفاده میشن، اینجور که من فهمیدم trip-hop نوعی downtempo است که خواننده اش آواز نمیخواند و خود شعره که قافیه داره، تقریبا مثل Rap اما با محتوی و اجرای کاملا متفاوت، ویژگی خاصی که گروههای این سبکی دارن تنوع کاریشون هست و یه جورایی میشه به سبکشون indie هم گفت، در ضمن همونطور که از اسم سبک معلومه با ریتم های آروم اجرا میشه و برای همینم هست که در نام گذاری سبک بهشون Chillout هم گفته میشه؛ بهترین کارهایی که من ازین سبک شنیدم از این چه تا گروه اند، که هر کدومشون جای بسی لذت بردن دارند:

  1. Morcheeba
  2. Zero 7
  3. Massive Attack
  4. Portishead

آزادی

۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

باورتان نمیشود که فریاد زدن برای همین نصف هفته آزادی، حال آدم را جا می آورد.

ترس!

- برای آزمایش این بیماری، قبل از هر تصمیمی، به روش “چه کسی پنیر مرا برد؟” از خود بپرسید: اگه نمی ترسیدی چی کار میکردی!؟
- جالب است بدانید که در کتاب “چهار میثاق” اینگونه آمده است:

ما داراي رويايي غير كاركردي از سياره خود هستيم ، و انسان ها روحا“ بيمار هستند و اين بيماري ترس نام دارد . نشانه هاي اين بيماري همه عواطفي است كه موجب رنج بشر مي شوند : خشم ، نفرت ، غم ، حسادت و خيانت . وقتي كه ترس خيلي زياد باشد ، ذهن منطقي از كار مي افتد ،‌ و ما اين را بيماري رواني مي خوانيم .

- پما چودرون (یک معلم بودایی)، اکثر تعالیمش بر مبنای شناساندن ترس است.

دیگه چی بگم؟

باز باران

۱۳ اسفند ۱۳۸۶

“… کاش مانند تحقق یک آرزو،
زمان های با تو بودن بگذرند…”
علیرضا - آذر ۷۷

پ.ن. می دونستم باید هیجده ماه صبر کنم

بی عنوان

۲۲ بهمن ۱۳۸۶

یک روز برفی
هوای قرمز رو به تاریکی
شهر چرک و سفید،
مردم، فرورفته در یقه ی پالتو های بلندشان بی توجه به همه چیز در حال ترددند.
و فضا ی سرد و شلوغ، غم دل شکسته ای برایم دارد.

http://www.openttd.org/about.php

تولد

۶ بهمن ۱۳۸۶

 سلام نسیم عزیز،
امروز تولدم بود و من سرخوش و دلخور از کسانی که تبریک گفته بودند و تا آن زمان نگفته بودند، هدیه کتاب گلستان سعدی ای گرفتم که ” هر نفسی که فرو می رود…” را ندارد. در گوگل جستجو کردم که مطمئن شوم این نثر در نگارش های جدید به عمد حذف نشده باشد، لینک پنجم تو بودی و …

بالاخره بیش از یک ماه مقاومت و کار زیاد دیروز از پا در آمدم.حس دستها و پاهایم بطور کامل رفته است وکنترل ادرار را از دست دادم و مثل یک تیکه گوشت بی حرکت مانده ام. دوشنبه گذشته به اتفاق برادرم پیش دکتر مغز و اعصاب رفتیم ودکتر پس از معاینه گفت که اسپاسم عضلانی زیادی دارم و تعداد باکلوفن ها را زیاد کرد. آمانتادین را برای خستگی و گاباپنتین را برای مور مور دست و پایم تجویز کرد. من گفتم که همزمان دارم سیپروفلوکساسین را برای عفونت کلیه و فلوکسیتین و لاموتریژین را برای افسردگی مصرف می کنم و دکتر گفت مانعی ندارد. دیروز بعد از ظهر احساس کردم رمق از دستهایم رفته است و تقریبا ساعت 8 بعد از ظهر انگشتهایم به داخل جمع شده بود و قدرت استفاده از دستهایم را نداشتم و پاهایم کاملا بی حس بودند انگار آب تمام دریا ها را داخل بدن من ریختن و هر ده دقیقه ای یکبار دستشویی می رفتم. حالا شما فکرش را بکنید دستشویی رفتن با بدن بی حس. مادرم در کنار من تا صبح بیدار بود. امروز با خوردن بابونه و گل گاوزبان و دارچین و زنجبیل مقداری از حسم برگشت اما هنوز به استراحت کافی نیاز دارم. آمپول تترا کوزاکتاید(کورتن)را امروز تزریق کردم. سردرد طاقت فرسایی که از دیروز صبح شروع شده هنوز ادامه دارد. اما متوجه شدم که بد از بدتر بهتر است و به قول سعدی هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات...


هدیه ات به من یاد آوری همان نفسی بود که فرو میرود در این  جانم، امیدوارم شفا پیدا کنی.

پ.ن: نسیم ام اس دارد.

پایان

۲۶ دی ۱۳۸۶

مدام دوست دارم از زندگی بنویسم، گویی تنها مشکل من همین است، زندگی.
زندگی مانند انتظاری برای مرگ است و ما بقی همه بازی. بازی بزرگ خالق آن و مخلوقاتش از ازل.
میراث نقش بازیگریمان از نیاکان می آید و ما ترسو تر از آن هستیم که بدانیم نقش ما هم همان ادامه نقش پیشینیانمان است، منتها با جلایی تازه تر. وقتی شجاعت پرت تر از افق های اندیشه ی ماست خودمان را به اندک ویراژهای گذری دلخوش می کنیم، که خوب این،   زندگی انتخابی من است.
می دانم دور تر از منطق های پیش ساخته می گویم. می دانم که مقاومت و تسلیم یکجا در برابر حرفهایم وجود دارد و بیشتر تاسف.
اما نمی توان منکر شد که تمام ترجیحاتمان از قبل تعریف شده اند و ما فقط اکتساب می کنیم.
شهامت بازی نکردن خیلی از ما دور است، خیلی.

یه روز دو تا چینیه می خورن به هم میشکنن

من از طعم مرغ خوشم نمیاد، مزه بی مزگی حقیقت رو می ده که باید با دروغهای لیموترش و بزک دزک سس قورتش داد بره پایین.
نه که فکر کنی من از حقیقت فراری ام. نه،  ازش می ترسم. مثل بچه ک..ده  پرروهای  مدرسه هم وایسادم جلوش میگم اگه مردی بیا جلو، تا دستشو بلند می کنه، خودمو می زنم به متحول شدن و روشن فکری که بیا یه جور دیگه مشکل رو حل کنیم.
حقیقت بی مزه ی اینکه هیچی اونجور که میخوام نیست، اونجور که نمی خوامم نیست، چه جوری بگم، یه چی تو مایه های مزه ی مرغ آبپز شده.

امروز یاد گرفتم گشادگی مردمک با دوست داشتن ارتباط دارد.
امروز فهمیدم که هستند مسافربر هایی که تک مسافر 500 تومانی اشان را به دربست چند هزارتومانی نمی فروشند.
امروز فهمیدم که اصلا عوض نشده ام و همچنان همانم که بودم.
و باز هم امروز ساعت 11 صبح،  آفتاب از لابلای لوردراپه برروی مانیتورم بی نظیر بود.
خیلی وقت است که دل تنگه پناه بردن به بخاری ام.