آرشیو برای قسمت 'داکیومنت فریمورک انسانیت'

ترس!

- برای آزمایش این بیماری، قبل از هر تصمیمی، به روش “چه کسی پنیر مرا برد؟” از خود بپرسید: اگه نمی ترسیدی چی کار میکردی!؟
- جالب است بدانید که در کتاب “چهار میثاق” اینگونه آمده است:

ما داراي رويايي غير كاركردي از سياره خود هستيم ، و انسان ها روحا“ بيمار هستند و اين بيماري ترس نام دارد . نشانه هاي اين بيماري همه عواطفي است كه موجب رنج بشر مي شوند : خشم ، نفرت ، غم ، حسادت و خيانت . وقتي كه ترس خيلي زياد باشد ، ذهن منطقي از كار مي افتد ،‌ و ما اين را بيماري رواني مي خوانيم .

- پما چودرون (یک معلم بودایی)، اکثر تعالیمش بر مبنای شناساندن ترس است.

دیگه چی بگم؟

جریان

۲۸ مهر ۱۳۸۶

کم کم همه چیز شکلش عوض میشه. حتی ابروهای کلفتم. نه که چیزه تازه ای باشه، همیشه همینطوریه، در حال تغییر. گاهی حواسم بهش هست. گاهی نیست.

ignore.jpg

رنگی ها…

۳۱ تیر ۱۳۸۶

مکتب ٬رنگی ها٬ رهروی اش اینگونه است:

  • همه چیز های بیرونی رنگ دارند. با رنگ آنها سادگی و ناسادگی اشان معلوم می شود.
  • همه چیز های درونی را رنگ میزنیم:

افکارمان، آدم های قضاوت شده امان، دوستی هایمان ، خیال و آرزوهایمان ، وحشتمان ، ریاکاریمان، خیانتمان، تهمت، تحقیر، شنیده ها، گفته هایمان، زمان و خاطراتمان، نگاهمان و ….

  • هیچ محدودیتی وجود ندارد همانطور که در رنگ های بیرونی محدودیت نیست. هر چقدر دوست داریم رنگ می زنیم و رنگ میزنیم. ساده و غیر ساده فقط خودمان می دانیم و خدایمان. فقط خودمان میبینیم و خدایمان.
  • در این راه خوش سلیقگی یعنی شادی و سادگی یعنی سعادت.

من ۳ دفتر شعر از خودم دارم، ۲۴ کتاب شعر از بزرگان ادب دارم ، و تا جایی که توانسته ام در محافل شب شعر حضور پیدا کرده ام.


اما میدانم که شاعر نیستم. خوب شعر نمی خوانم و درک خوبی از اشعار دیگران ندارم.
اکثر اطرافیانم هم فهمیده اند که من نه شاعرم، نه خوب شعر میخوانم و نه درک درستی از اشعار دیگران دارم.
,واقعیت این است که من به شعر علاقه چندانی هم ندارم و باید اعتراف کنم که شعر به نظرم احمقانه ترین راه بیان احساسات است و شاعران بدبخت ترین انسان هایی اند که قدرت بیان عقاید خویش را به صورت صریح ندارند.


من ۳ دفتر شعر از خودم دارم ( که معنای گفته هایم را نمیدانم) ، ۲۴ کتاب شعر از بزرگان ادب دارم (که غیر از چند صفحه از همه آنها بقیه اشان را نخوانده ام) ، و تا جایی که توانسته ام در محافل شب شعر حضور پیدا کرده ام (و برای بقیه حضار تاسف خورده ام).

۳. نگاه

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

در فریمورک انسانیت دو لایه از وجود تعریف شده است و آن ها عبارتند از مادیت و غیرمادیت. در اکثر ارتباطات انسان با طبیعت این لایه ی مادی است که با دیگری ارتباط برقرار میکند به این ترتیب که دهان با فرمانی از مغز شروع به سخن گفتن کرده و گوش با استفاده از ابزاری که مغز در اختیار او گذاشته گفته ها را می شنود و به صورت های متفاوت در مغزپروسه شده و در نهایت داده ها در قسمت های مختلف ذخیره می شود.

آمّا ، گونه ای از ارتباط وجود دارد که تمام بنی بشر در هر سطحی از فهم و شعور که باشند به آن دسترسی دارند، این گونه از ارتباط که در واقع ارتباط غیرمادیت با غیرمادیت است از طریق چشم حاصل میشود و وجود طرفین آگاهانه/غیر آگاهانه، از کم و کیف سیگنال های رد و بدل شده کاملا مطلع می باشد و براستی دانش، تجربه، راستی و دورویی در این گونه از ارتباط هیچ گونه تاثیری نمی تواند داشته باشند. نکته جالب آنجاست که هر آنچه در ضمیر ناخوآگاه بگذرد در چشم (دریچه روح) توسط سیگنال هایی به طبیعت پیرامون ارسال میشود و این امر بدون ذره ای فیلترینگ توسط مغز یا دیگر اعضا مادی وجود صورت میگیرد.
به این ترتیب است که خیلی از پدیده های مربوط به ارتباط انسان با طبیعت ( که شامل انسان نیز میشود) از گذرگاه چشم حالتی کاملاً واقعی، خالص و به قولی (خودم) اوریجینال خواهد داشت، به این ترتیب هر گونه فعل و انفعالی که با سیگنال های ارسالی توسط چشم - که همانا توسط حالت غیر مادی وجود پردازش شده اند - تضادی داشته باشد سیگنال های حالت مادی وجود را از سیگنال های حالت غیر مادی آن جدا کرده و پدیده ای به نام “غیر اوریجینالی” پدید می آورد.

در پایان سؤال اینجاست که چرا فکر میکنیم عقلمان بیشتر از چشممان شعور دارد؟

پ.ن. اوریجینالیت مطرح شده در اینجا با مفاهیم قضاوت و پیش داوری هیچ گونه تداخلی ندارد.

۲. اینجا چیه؟

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

اینجا خالیه.
پره.
ناخالیه ناپره.

اینجا هرچی تو دوست داری هس.

1. اوریجینال

۲۴ اسفند ۱۳۸۵

یه تعریف: سادگی و جو گیری، دو پارامتر خوب برای تعریف کردن اوریجینالن.
یه حقیقت: همه اولاش اوریجینالن
یه نکته: اوریجینال بودن متضاد متفاوت شدنه.
یه معنی: اصالت درونی.

یه کار سخت: اوریجینال باش!

منترا

۲۳ دی ۱۳۸۵

من “تو” را خوب می شناسم. حتی لازم نیست برایم توضیح دهی.
من تو را خوب میشناسم. حتی لازم نیست حرف بزنی.
من ترا خوب میشناسم. حتی نگاهت کافی است.
منتراخوب میشناسم. حتی ریتم نفس هایت.
منتراخوبمیشناسم. حتی دمای بدنت.

دیگر نمی شناسمت.

هیجان کبری

۲۱ مهر ۱۳۸۵

شاید اگر شب عروسیم بود اینقدر هیجان نداشتم، در ته نا امیدی و دنیا زدگی و بعد از یه عالمه اتفاقاتی که داشتم به پیاماشون فکر می کردم، چندتا سیگنال خفنی اومد که هر ابله دیگه ای هم بود سریع قضیه رو می گرفت، نمی دونم واقعاً یعنی همه ی این اتفاقای ظرف این یکی دو ماهه افتاد بعد من به این تصمیمم رسیدم یا اینکه اینا اتفاق افتاد تا من این تصمیم رو بگیرم. حالا منم و یه “در” جدید تو زندگیم که ظرف این 4 5 ساعته داره مغزمو می خوره و بعد از ماه ها قند تو دلم آب می کنه، وقتی ساعت دو نصف شب از هیجان خوابم نبرد و بلند شدم کامپیوتر رو روشن کردم تا از اندازه ی هیجانم بنویسم مطمئن شدم که تصمیم کاملاً جدیه و عظمم جزمه، تا اندازه ای که به خاطر همه ی اتفاقای بدی که تو این مدت افتاده حسم خوبه،

پ.ن : خودمونیم این کلاس انسانیت عجب دیزاین خفنی داره، در هر شرایط ددلاک پیش بینی نشده ای یه سولوشن، آتومتیکلی طراحی می شه.